شمارهٔ ۱۷۵۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
رسید وقت که هر روز بامداد پگه
خوریم باده و بر روی گل کنیم نگه
ز شاخ یک تن سرو است و صد هزار قبا
ز لاله یک سر کوه است و صد هزار کله
کلاه لاله که لعل است، اگر تو بشناسی
نمونه ای مگرش داغ کینه است سیه
چو از کرشمه بیاراست چشم را نرگس
بدید بلبل و گفتن علیک عین الله
دمید گل به ره نیکوان و گل در باغ
روان شدند و ببردند دجله را از ره
هزار سال خوشی بیش دارد اندر عمر
اگر چه مدت عمر گل است روزی ده
کنون به باغ و لب جوی خیمه باید زد
خوش آن حباب که برابر می زند خرگه
کجاست ساقی نوخیز ساده رو که ز شرم
نگه کند به زمین چون درو کنیم نگه
مرنج، ساقی، اگر چشم من به روی تو نیست
که هست دیده من زیر پای همچو توشه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف لحظات خوش زندگی و لذتهایی که در طبیعت و زیباییهای آن وجود دارد، میپردازد. شاعر به اهمیت نوشیدن شراب و لذت بردن از زیباییهای گلها و باغها اشاره میکند. او همچنین به تضاد میان زیبایی و زوال عمر اشاره میکند و بیان میکند که شادی و خوشی در زندگی میتواند لحظاتی ارزشمند باشد، حتی اگر عمر گل کوتاه باشد. در نهایت، شاعر به دنبال ساقیای است که با شرم و سادگی به او نگاه کند و میگوید که این نگاه برایش مهم است، حتی اگر نتواند به او نگاه کند. این شعر با تصاویری از گلها، ساقی و زیباییهای طبیعت، حس نشاط و شادی را منتقل میکند.