شمارهٔ ۱۷۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
زلف سیه تو مشک چین است
بالای تو سرو راستین است
لعل تو نگین خاتم حسن
وان خط تو نقش آن نگین است
گر موم بود میان خاتم
در خاتم لعل انگبین است
ماهست رخت در آن سخن نیست
قندی است لبت سخن در این است
هر لحظه کشد بکشتنم تیغ
چشم تو که شوخ و نازنین است
گفتم که ترا کمین غلامم
گر هست گناه من همین است
ما را ز لب تو نیست قسمی
تدبیر چه سود، قسمت این است
تو غمزه چه می زنی به خسرو
کین تیر سپهر در کمین است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف محبوب خود میپردازد. او زلفهای محبوب را به مشک و قامت او را به سرو تشبیه میکند. لبان او را به لعل و خطوط صورتش را در نقش خاتم معرفی میکند. شاعر از زیباییهای محبوب میگوید و این که هر لحظه از ناز چشمان او جانش در معرض تهدید است. در نهایت، شاعر با حسرت به عشق و عواطفش اشاره میکند و از غم و تیر تقدیر سخن میگوید که همواره در کمین اوست.