شمارهٔ ۱۸۳۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی
عاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی »
بر سر خاک شهید عشق حاجت خواستم
گفت «نام دلبر ما گو، ولی حاجت مگوی »
آب چشمم شست خون و خون چشمم گشت آب
پند گویا، بنگر این خوناب و دست از من بشوی
دی به بازاری گذشتی، خاست هویی آنچنان
جان و دل کردند خلقی گم در آن فریاد و هوی
جان من گم گشت و می جویم، نمی یابم نشان
چون تو در جان منی، باری چنین خود را مجوی
در خرابیهای هجران گر تو در خسرو رسی
در بیابان کی رود بهر رضای تشنه جوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و احساس عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او درخواستهایی از معشوق دارد، اما با این حال متوجه میشود که عشق واقعی فقط با احساسات و آبرویی که از اشکها و خون او ناشی میشود، تحقق مییابد. شاعر در عین حال به گم شدن خود در عشق اشاره میکند و از معشوق میخواهد که در عین نزدیکی، خود را از او پنهان نکند. در نهایت، او به شدت با درد جدایی و هجران مواجه است و اگر به معشوق دسترسی پیدا کند، هنوز تشنه عشق او خواهد بود.