نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۷۲ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گل آمد و همه در باغ با می و جامی

من و خرابه هجر و غم گل اندامی

هوای دیدن گل شد، روا مدار، ای دوست

که بی رخت گذرانم چنین خوش ایامی

ز جام خویش فرو ریز جرعه ای به سرم

که سرخ روی شوم، گر نمی دهی جامی

یکی خبر به گل نو همی رسان، ای باد

که مرد بلبل و تو در شکنجه دامی

چنین که صبح سعادت همی دمد ز رخت

چه باشد ار دل ما را سحر کنی شامی

خوشم من ار چه که درد نهفته در دل هست

که بی کرشمه درین دل نمی زنی گامی

چه پوست باز کنم با تو داغ پنهان را

که هست سوخته جانی کشیده در جامی

دلی که پیش رخت لاف صبر زد مرده ست

که هیچ زنده نگیرد به آتش آرامی

بود فضول خریداری تو از خسرو

به جان عمر که این نسیه است و آن وامی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این غزل، شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و احساسات عمیق، به بیان عشق و فراق می‌پردازد. او در آغاز از زیبایی گلی در باغ یاد می‌کند و حالتی از شادی و نوشیدن شراب را در کنار آن تصویر می‌سازد. با این حال، احساس غم و جدایی از محبوب نیز در دل او وجود دارد. شاعر به دوستش می‌گوید که دیدن محبوبش ضروری است و بدون او روزها مانند گذشته خوشایند نخواهد بود. او همچنین از درد و رنجی که به خاطر جدایی احساس می‌کند، صحبت می‌کند و می‌گوید که این درد در دلش نهفته است. شاعر در پایان به رابطه‌اش با محبوب اشاره می‌کند و به ناپایداری زندگی و عشق می‌پردازد، به طوری که عشق را به عنوان نوعی قرض و بدهی توصیف می‌کند.