نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹۹ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت

گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت

رویت به زلف، بس دل و جانها که صید کرد

این گل به دام خویش چه خوش بلبلان گرفت

هر تیر غمزه ای که بینداخت بر دلم

دل چون الف میانه جانش روان گرفت

در گریه نام زلف تو بگذشت بر زبان

گریه گره ببست و ز حیرت زبان گرفت

جانم زبان تست درو هست هم سخن

گفتی نمی توان که نباشد، به جان گرفت

خلق رقیب بسته شد از رغبت تنم

ای وای بر سگی که به حلق استخوان گرفت

سلطان ملک عشق تو خسرو به حکم شد

تا سوی بی نشانی رویت نشان گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و جذبه‌ای است که معشوق بر دل عاشق می‌افکند. شاعر به زیبایی‌های چهره، زلف و عشوه‌های معشوق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که این جذبه و دلربایی چگونه دل و جان‌ها را تسخیر کرده است. هر تیر غمزه‌ای که به سوی دل عاشق پرتاب می‌شود، او را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد و حتی در گریه نام زلف معشوق را بر زبان می‌آورد. شاعر همچنین به این نکته اشاره می‌کند که جانش به زبان معشوق وابسته است و نمی‌تواند بدون او زندگی کند. در نهایت، عشق را به سلطانی تشبیه می‌کند که همه چیز را تحت کنترل خود دارد و نشان می‌دهد که معشوق چگونه دنیای عاشق را پر از شگفتی و حیرت کرده است.