نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۲ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا بیا که مرا طاقت جدایی نیست

رها مکن که دلم را ز غم رهایی نیست

دلم ببردی و گر سر جدا کنی ز تنم

به جان تو که دلم را سر جدایی نیست

بریز جرعه که هنگامه غمت گرم است

بگیر باده که هنگام پارسایی نیست

اگر ربوده به زلف تو شد دلم چه عجب

چو کار زلف تو، الا که دلربایی نیست

بر آب دیده روانی تو همی خواهم

اگر چه آب مرا بر درت روایی نیست

مرا بپرسی کاخر مرا ز تو غم نیست

اگر نیایی هست و اگر بیایی نیست

به بنده خسرو بوسی بده مکن حکمت

که بنده نیز حکیم است، اگر سنایی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد جدایی و عشق عمیق خود به معشوق سخن می‌گوید. او اظهار می‌کند که تحمل دوری از معشوق را ندارد و نمی‌تواند از غم جدایی رهایی یابد. شاعر می‌گوید که حتی اگر سر او را از تنش جدا کنند، باز هم دلی برای جدایی ندارد. او برای فراموشی غم معشوق، از نوشیدنی‌ها می‌خواهد و به رنج خود اشاره می‌کند. همچنین به زیبایی‌های معشوق و تاثیر زلف او بر دل اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ خوشی و آرامشی وجود ندارد. در نهایت، شاعر نسبت به احساسات درونی‌اش و نسبت به کارهای معشوق، نوعی ناامیدی و سردرگمی را نشان می‌دهد.