نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۵۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

غمزه هایی کرد چشمش با دل این نامراد

باز از دال دو زلفم آن الف قد داد یاد

گفته بودم عمرهای اعتمادم با تو بود

این زمان دانستم، ای جان، نیست بر عمر اعتماد

حرف میم آمد دهانت، هست الف انگشت تو

جز تو کس بر ما چرا انگشت نتواند نهاد؟

با نسیم صبح دادم دل که بر در پیش او

داد بلبل در هوای گلبنی دل را به یاد

از رخت جان پروری آموخت لعلت، آفرین

شد درین فن عاقبت شاگرد بهتر ز اوستاد

جان خسرو هست چشم و غمزه عاشق کشش

عشق جان بازیست، یاران و عزیزان، خیر باد!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و زیبایی‌های آن است. شاعر از چشم و غمزه معشوقه‌اش سخن می‌گوید و یادآوری می‌کند که اعتمادش به او، زندگی‌اش را تحت تأثیر قرار داده است. او متوجه می‌شود که عمر و اعتماد به هیچ چیز پایدار نیست. همچنین از تاثیر زیبایی معشوقه‌اش بر دل خود و یادگرفتن هنر عشق‌ورزی از اوستاد سخن می‌گوید. در نهایت، عشق را به بازی‌ای می‌ماند که برای یاران و عزیزان خیر و برکت به همراه دارد.