نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۶۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود

آن بیوفای عهد شکن را سفر شود

کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت

نزدیک بود کز تن من، جان به در شود

او می رود چو جان و مرا هست بیم آن

کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود

کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش

تا سوی آن خلاصه جان و جگر شود

لیکن خبر چگونه رساند به سوی من

قاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود

گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبی

بیگانه تر برآید و باریکتر شود

بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرم

بیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود

ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز من

در پای او فگن، مگرش دل دگر شود

گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آب

زان بیشتر بپای که بالای سر شود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد فراق و نبودن محبوب صحبت می‌کند. او ناگهان متوجه می‌شود که محبوبش رفته و او در خطر از دست دادن جان خود است. احساس غم و نگرانی از دوری محبوب به او دست داده و به شدت به او وابسته است. او با بی شماری نگرانی‌ها و ناراحتی‌ها از نبود محبوبش، حس می‌کند که دنیا برایش معنایی ندارد. شاعر از قاصدی طلب می‌کند که خبری از محبوبش بیاورد، اما می‌داند که خود قاصد هم از دیدن او بی‌خبر است. در نهایت، او آرزو دارد تا برای خلاص شدن از درد فراق، اشک‌هایش را نزد محبوبش بگذارد.