شمارهٔ ۹۰۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود
دلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود
زدند راه دلم آهوان بی انصاف
که از هزار خدنگش یکی به کیش نبود
به صد هزار دلش عاشقان خریدارند
بهای یوسف اگر هفده قلب بیش نبود
دل او فگند مرا در چه زنخدانش
وگرنه چشم من خون گرفته پیش نبود
نبود امشب سوزنده مرا جز تپ
دل ار چه بود، ولیکن به دست خویش نبود
نمک به ریش من، ای پارسا، مزن از پند
به شکر آنکه دلت هیچگاه ریش نبود
خوش است عشق به گفتن، ولی چه دانی درد
ترا که بود لبی و نمک به ریش نبود
چو وصل می طلبی خسرو، از بلا مگریز
که در جهان عسلی بی گزند نیش نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالتی مست و بیهوشی صحبت میکند که دلش از صبر و تحمل پر بوده اما به آن نرسیده است. او احساس میکند که عشقش مورد بیعدالتی قرار گرفته و به دلش آسیب میزند. در عین حال، عاشقان بسیاری حاضرند برای دل محبوبش بها بپردازند، اما خود شاعر، دلی پر از درد را تجربه میکند. او به طور ضمنی میگوید که عشق زیباست اما درد آن قابل وصف نیست و اگر کسی خواهان وصال باشد، باید آماده درد و رنج باشد، زیرا عشق در کنار لذت، چالشهای زیادی نیز دارد.