نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۹ - مردن فرهاد در عشق شیرین امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / خسرو و شیرین / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

ملک را بود زنگی پاسبانی

ترش رخساره‌ای کژ مژ زبانی

چو دیو دوزخ از عفریت روئی

چو زاغ گلخن از بیهوده گوئی

شهش خواند و عطای بی کران کرد

به وعده نیز دامانش گران کرد

پس آنگه در غرض بگشاد لب را

که خسف ماه روشن کن ذنب را

شد آن دیوانهٔ بد خوش تابان

چو دیوی سوی آن غول بیابان

روان شد سوی فرهاد بد اختر

زبانی پر دروغ و چشمها تر

نشسته با شبانی قصه می گفت

کزینسان کوه چون ضایع توان سفت

گذشت از مرگ شیرین هفته‌ای بیش

رفیقش هم بران جان کندن خویش

چو بشنید این سخن فرهاد دل تنگ

فتاد از بی خودی چون شیشه در سنگ

به زاری گفت بازم گو چه گفتی

که هوش از جان و جان از تن برفتی

جوابش داد مرد آهنین دل

که ای در سنگ مانده پای در گل

چه کاوی کان که آن گوهر ز کان رفت

ز بهر کالبد غمخور که جان رفت

تو در کاری چنین زحمت مکش بیش

که برد آن کار فرما زحمت خویش

به خاک انداختند اندام پاکش

به آب دیده تر کردند خاکش

هزار افسوس از ان شاخ جوانی

که بشکست از دم باد خزانی

دگر ره کاین سخن بشنید فرهاد

نشان هوشمندی رفتش از یاد

بزد زانگونه سر بر سنگ خارا

که جوی خود شد از سنگ آشکار

به جوی شیر در شد جوی خونش

دل که خون گرفت از بوی خونش

ز چهره خون ز مژگان خاک می رفت

میان خاک و خون افتاده می گفت

که آه ای بخت بی فرمان چه کردی

به دردم می کشی در مان چه کردی

کنون کان دوست اندر خاک خواریست

من ار مانم نه شرط دوستداریست

من و راه عدم کاینجای کس نیست

ره من تا عدم جز یک نفس نیست

چو جان با جان در آمیزد به هم شاد

در آمیزی به خاکش خاکم ای باد

همی گفت اینکه روزش را شب آمد

به تلخی جان شیرین بر لب آمد

دهانش تلخ و شیرین در زبان بود

به مرگش واپسین شربت همان بود

به شیرین گفتمش از دیده خون رفت

که تا شیرین کنان جانش برون رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، داستان مردی به نام فرهاد بیان می‌شود که به خاطر مرگ دوستش دچار اندوه و عذاب شده است. او با مردی دیگر صحبت می‌کند که از او می‌خواهد در غم دوستش این‌قدر زحمت نکشد، چون زندگی و جانش ارزش بیشتری دارند. فرهاد در جواب به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرد و احساس ناامیدی و غم می‌کند. او به خاک و حقیقت مرگ فکر می‌کند و از بخت بد خود شکایت می‌کند. در نهایت، او به مرگ نزدیک می‌شود و احساس تلخی را تجربه می‌کند. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه دوست‌داشتن و از دست دادن می‌تواند روح انسان را تحت تاثیر قرار دهد.