نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷ - در دیوان مسعود سعد سلمان لبیبی

لبیبی / قطعات و قصاید به جا مانده / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بخش 1

مسعود سعد سلمان شاعر نامی در قصیدتی به مطلع:

بنظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست

مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست

به استاد لبیبی و مصراعی از شعر وی تضمین کند و گوید:

این متن کامل‌تر این قصیده است که «امید سروری» در «سفینهٔ ترمذ» گردآمدهٔ «محمد بن یغمور» احتمالاً مربوط به قرن هشتم یا بعد از آن یافت است. به نظر می‌رسد قصیده خطاب به «عنصری» سروده شده باشد.

قصیده‌ای که مسعود سعد سلمان ذکر او کرد این استاد لبیبی است -رحمة الله علیهما- و آن استاد لبیبی در ایام سامانیان و محمدی سیدالشعر بوده است، خاصه در عصر سلطان محمود -نورالله مرقده

بخش 2

در این قصیده که گفتم من اقتفا کردم

باوستاد لبیبی که سیدالشعراست

بر آن طریق بنا کردم این قصیده که گفت:

«سخن که نظم کنند آن درست باید و راست »

بخش 3

سخن که نظم دهند آن درست باید و راست

طریق نظم درست اندر این زمانه جزاست

سخن که من بنگارم به نظم اگر دگری

به نثر خوب گزارد چنان گزارد راست

ز حسن خالی دارم ز لفظ ناقص پاک

درست و راست ز بایسته نه فزون نه به کاست

مرا سخن به بلندی سماست و معنی‌ها

از او درفشان گویی که آفتاب سماست

به صنعت و به معانی و نازکی و خوشی

یکی قصیدهٔ من ... (ناخوانا) شعراست

وگر گواهی خواهد یکی بر این دعوی

همین قصیده بدین گفت من بسنده گواست

مرا چه باید گفت این سخن که نیک افتاد

چو آفتاب درفشان ز آسمان پیداست

به صنعت است روان شعر چو جان در تن

بلی و آن دگر کس به سان باد رواست

ایا گروهی کاین شعرها همی‌خوانیت

به حلق و حنجره گویی که زیر باد دو تاست

مرا به سوی شما آب نیست و مرتبه نیست

سوی شما همه جاه و بزرگی آن کس راست

که شعرهاش چو تعویذهای کالبدی‌ست

درست است نماینده نه درست و نه راست

به شعرهای لبیبی شما نگاه کنیت

که شعرهای لبیبی چه بابت عقلاست

همیشه رغبت اهل هنر به شعر من است

به سوی اوست شما را همیشه میل و رواست

به دسته‌های ریاحین کی التفات کند

ستور سرزده جایی که دسته‌های گیاست

مرا بگوی که یک شعر نیک بایسته

کزو مثل زد شاید ز گفته‌هاش کجاست

نه هر ه نظمی دارد ز گفته‌ها نیک است

نه هر چه رنگش باشد ز جامه‌ها دیباست

ز مشک و زلف وزآن کاربسته معنی‌ها

چه خوشی و چه شگفتی وزآن چه خواهد خاست

به نظم و نثر سخن را نهایتی باید

کزو مثل زد شاید که زین چه گفت و چه خواست

بر این طریق بگویش که یک دو بیت بگوی

بر این قیاس که من گفته‌ام گرش یاراست

صفات مشک مگوی و ز زلف یاد مکن

اگر توانی دانم که این قصیده تو راست

جز آن قصیده که از روزگار برنایی

که کار پیر نه چون کار مردم برناست

وگر به خواسته آراسته نشده تن تو

رواست کایزد جان مرا به علم آراست

بدان که بی‌خردی را درم فزون باشد

به فضل کی آخر برابر داناست

به هیچ حال ابوجهل چون محمد نیست

وگرچه هر دو به نسبت ز آدم و حواست

مرا ز دانش رنج تن است و راحت جان

شناخته مثل است این که خار با خرماست

مرا بی‌درمی ویحکا چه طعنه زتی

بدان قدر که بسنده‌ست حال من به نواست

به هیچ وقتی آزار تو نجستم من

تویی که سوی منت سال و ماه قصد جفاست

به طبع دشمن آنی که دانشی دارد

شگفت نیست که ظلمت میشه ضد ضیاست

به شعرت چه عطای بزرگ داد ملک

هنر نه از توست آن پادشا بزرگ عطاست

به سیم خواستن و یافتن چه فخر کنی

تفاخر آن کاو را مکارم است و سخاست

تو هر چه یافته‌ای من ندانم آن دانم

که نظم و نثر تو یکسر معلل است و خطاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

مسعود سعد سلمان، شاعر معروف، در قصیده‌ای به تعریف و ستایش شعر و ادب می‌پردازد و به اهمیت درست‌نویسی و زیبایی در نظم و نثر اشاره می‌کند. او با ذکر نام استاد لبیبی که شاعر معروفی در دوران سامانیان بوده، به تأثیرگذاری شعر او اشاره می‌کند. مسعود به این نکته می‌پردازد که نظم باید درست و معنادار باشد و در برابر شاعران دیگر، خود را به عنوان یک شاعر برتر معرفی می‌کند. او بر این باور است که شعر او از لحاظ فنی و ادبی برتر از دیگر آثار است و استدلال می‌کند که به خاطر مهارت‌هایش در ادبیات، مورد توجه اهل هنر قرار می‌گیرد. در ادامه، او انتقاداتی به شعرهای دیگران می‌کند و خود را شاعر برجسته‌ای می‌داند که می‌تواند معیار شعر خوب را تعریف کند. در نهایت، مسعود به اهمیت دانش در شعر و ادبیات اشاره کرده و می‌گوید که هنر و زیبایی در کلام باید باعث افتخار باشد، نه تنها مدعا.