بخش ۳۵ - خلاصی یافتن اهلیا زن گوتم که به دعای شوهر سنگ شده بود از قدم مبارک رام ملا مسیح
ملا مسیح پانیپتی / رام و سیتا / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
چنین تا بر در دیری رسیدند
بتی افتاده اندر خاک دیدند
به خواری و خس و خاشاک گمنام
چنان اکنون بتان در شهر اسلام
نه چون دیگر بتان سنگین بنا بود
زنی گوت م رکیشر اهلیا بود
به جرم آنکه با اندر زنا کرد
برای مسخ او زاهد دعا کرد
اجابت شد دعای صدق درویش
همه تن سنگ شد همچون دل خویش
به میعادی که چون رام آید اینجا
شود باز آدمی آن سنگ خارا
ندانسته قدم زد رام بر وی
بهاران دید سر زد سبزهٔ وی
بت سنگین، بت سیمین بدن شد
شکفته چون گل و دیرش چمن شد
چو دیدش رام در لب کرده خنده
مسیحا مرده ای را ساخت زنده
به حیرانی صنم در حور زن دید
که بی آیینه نقش خویشتن دید
در آن غیرت چو گل در دست پژمرد
که از خود هم به جانان رشک می برد
خزید اندر کنار و کرد فریاد
که می ترسم ز آسیب پریزاد
جواب آن کنایت بی تکلم
کفایت کرد رام از یک تبس م
نرنجد تا ز غیرت دلستانش
به زودی داد رخصت همچو جانش
هم آغوش صنم شد باز در دشت
که سازد دشت را خوشتر ز گلگشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مکان مقدسی میرسد و بتی را در خاک میبیند که بیاعتنا و فراموش شده است، شبیه به بتان دیگر در زمان اسلام. این بت، به جرم زنا، به سنگ تبدیل شده است. دعای زاهدی باعث میشود که این بت دوباره به انسان تبدیل شود. با ورود این انسان، بهار فرامیرسد و محیط اطرافش گل و سبزه میشود. در این حال، محبوبی (رام) با دیدن او لبخند میزند و معجزهای مانند زنده شدن مرده رخ میدهد. بت در حیرت و اضطراب به سر میبرد و از آسیب پریزادها میترسد. اما رام با یک لبخند به او اطمینان میدهد و اجازه میدهد که دوباره به آغوش محبوبش برگردد و دشت را به فضایی خوش و زیبا بدل کند. این شعر به تمایلات انسانی و حسرتهای عشق اشاره دارد و بازگشت به عشق و زندگی را به تصویر میکشد.