بخش ۷۸ - انداختن اندرجت کمند را که برمها داده بود ملا مسیح
ملا مسیح پانیپتی / رام و سیتا / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
کمندی داشت اندرجت عدو گیر
که چون حق نمک گشتی گلوگیر
دهان مار بود آن حلقه پر درد
که باد از وی نیارستی گذر کرد
چو زلف ماهرویان یکجهان دام
محبت برده گیرایی ازو وام
خیالش گر به چشم اندر گذشتی
نگه را، دیده زندانخانه گشتی
به یاد او شدی اندیشه درهم
بماندی مبتلای تنگی دم
به وصف بستنش گویم سخن چند
گره شد رشتۀ حرف از زبان بند
بیفکند آن کمندی مار پیکر
که میمون را گذر بندد به چنبر
به پرکاری جست و خیز میمون
رها گشته ز زهر مار افسون
نیاورده سر از مردی دران بند
برون جسته چو طفل از حلقۀ بند
ازان رو گردنش عفریت خونخوار
نکوهش کرد بر بخشنده بسیار
چو پشه گشته برمها از پی آن
نهانی گفت در گوش هنومان
کمند دشمنت بخشیدهٔ ماست
کنون ما از تو این داریم درخواست
دمی از بهر ما تن ده به زندان
عدو را بر دعای ما مخندان
سر اندر بند دشمن بایدت داد
که گر صد بند باشد هستی آزاد
برهمن شو بنه گردن به زنّ ار
تب مرگت ببندم از همان تار
شود بند کمندم بر ت و فی الحال
دوال دفع چشم زخم اطفال
چو از زلف بتان زو یابی آرام
نماند صید تو پیوسته در دام
منم ضامن خلاصت را ز هر چیز
که بگشایی کمند و قلعه را نیز
چو از برمها شنید این ماجرا را
به چشم انگشت بنهاده رضا را
ضرورت شد تن اندر بند دادن
که آسان بود بندش برگشادن
چو اندرجت برو بار دگر تاخت
کمندی مار پیچان بازش انداخت
خود اندر بند سرداد آن نکو نام
چو اندر طرهٔ سیتا دل رام
به بستن داد خود را آن ظفرور
مشعبد چون نهد خود سر به چنبر
چو در هنگامه افسون خوان به دعوی
گلوی خویش را در پیچد افعی
هنون ممنون برما ز ان گلوبند
شده هنگام رقص و خلق خرسند
نمود از چرب دستی دیو ملعون
به ضرب چوب ضرب رقص میمون
به گردن در فکنده رشته دشوار
گلو پیچیده دستار گنه کار
همی بردش کشان از کوی و برزن
دوان تا پیشگاه تخت راون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این متن، از کمندی (طناب) صحبت میشود که مانند مار، دشمن را در خود گرفتار میکند. این کمند بهگونهای طراحی شده که وقتی کسی در آن گرفتار شود، نمیتواند آزاد شود. هنگامی که به خاطر محبت و زیبایی معشوق، آدمی به یاد او دچار تنگی نفس میشود و به فکر او میافتد، در حقیقت خود را در بند این محبت و یادآوری گرفتار میکند. شخصیتی در داستان که به زبان میآورد، توضیح میدهد که چگونه این کمند باعث میشود حتی میمون که نماد کار و تلاش است، در این دام اسیر شود. در نهایت، به نظر میرسد که انسان باید تن به این بند بدهد تا رهایی را تجربه کند؛ زیرا با این وجود، به زودی کمند و بند میتواند گشوده شود. این داستان بر احساسات پیچیده انسانی نسبت به عشق و تعلق خاطر تأکید دارد، و به بحرانهای احساسی که در پی عشق و دلبستگی رخ میدهد، میپردازد.