شمارهٔ ۱۶۲ - وعظ و تنبیه مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گردش آسمان دایره وار
گاه آرد خزان و گاه بهار
گه کند عیش زندگانی تلخ
گه کند روز شادمانی تار
دیده ای را زند ز انده نیش
جگری را خلد ز مرگی خار
نرهد زو نهنگ در دریا
نجهد زو پلنگ در کهسار
کرده بر سرکشان به حمله ستم
برده از خسروان به قهر دمار
نیست جسمی کزو ننالد سخت
نیست چشمی کزو نگرید زار
زندگانی و جان و دل شکرد
زخم این اژدهای عمر شکار
کامرانی و عز و لهو خورد
دهن این نهنگ مردم خوار
بس بناها که او برآوردست
باز کردست با زمین هموار
بس روان ها که او بپروردست
که ندادست باز پس زنهار
گاه بر مادری ز دست آتش
گه ربوده ست بچه ای ز کنار
تو اگر سال و مه بنالی سخت
تو اگر روز و شب بگریی زار
عاقبت هیچ فایده نکند
پس تن خویش هیچ رنج مدار
ای ملک زاده ای که فکرت تو
روشن آیینه ای است بی زنگار
نیک دانی که کس نیاید پس
با قضاهای ایزد دادار
چرخ تندست تن به رنجه منه
مرگ حقست دل به غم مسپار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به گردش زمان و تغییرات آن میپردازد و بیان میکند که زندگی ترکیبی از خوشیها و ناخوشیهاست. شاعر میگوید که روزها میتوانند تلخ یا شیرین باشند و انسانها هیچگاه از درد و رنج در امان نیستند. زندگی مانند نهنگ بزرگی است که جانها را میخورد و هیچ موجودی نیست که از گزند آن در امان باشد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید نسبت به قضا و قدر الهی تسلیم بود و از غم و اندوه خودداری کرد، زیرا مرگ جزء جداییناپذیر زندگی است و هیچ کس نمیتواند از آن فرار کند. بنابراین، بهتر است انسان در زندگی به شادی و آرامش فکر کند و رنج را بیفایده نپندارد.