نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۴ - به سلیمان اینانج بیک فرستاده است مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

خوشم کردی ای قاصد خوش پیام

درین چند روزی که کردی مقام

به نزد من از بس لطافت همی

فزون گشتت هر ساعتت احترام

همی داند ایزد که باید مرا

که باشی ازینسان بر من مدام

ولیکن همی کرد نتوان گذر

ز احکام این چرخ آئینه فام

پریشان ازو کم گراید به جمع

شکسته ازو کم پذیرد لحام

درین کوهپایه مرا روز و شب

همی یازد اندر دم انتقام

ز هر گوشه انگیزدم فتنه ای

که با جان بر آن کرد باید قیام

بپراندم همچو تیر از کمان

بر آهنجدم همچو تیغ از نیام

گهم حلق با تاب داده کمند

گهم دست با آب داده حسام

گرازان به زیر من این نرم و گرم

که در حمله تندست و در زخم رام

همه مستی او ز جل و فسار

همه شادی او ز زین و لگام

ز گرمی چو نیلم شده روی و دست

ز خشکی چو زهرم شده حلق و کام

تن اندر عرق راست ماند بدان

که بر حال من می بگرید مسام

ندانم در آن گرد تاریک رنگ

که یاران کدامند و خصمان کدام

شب و روز در راندن و تاختن

خور و خواب گشتست بر من حرام

نه این تازیان را مرا و چرا

نه این بختیان را نشاط کنام

به گرد من این شیر دل ریدکان

که از رویشان مه کند نور وام

بدنها همه در دوتویی زره

زنخها همه در دوتایی لثام

بدینسان گذارم همی روزگار

و مأمول عنی منیع المرام

ولا زلت اسطو کلیث العرین

علی کل خصم ابدالخصام

تو قاصد همی جست خواهی سفر

زمین کرد خواهی همی زیر گام

سوی شهر آزادگان باز گرد

فزونت مرا دست و بیشست کام

چه گویی ز دل هیچ یادم کنی

چو این آرزو گشت بر تو تمام

چو آنجا رسیدی رسانی ز من

سلیمان اینانج بک را سلام

بزرگی که از نامه او مرا

برو عاشق و زار کردی به نام

تو گفتی که او آرزومند تست

سخن را ز نظم تو سازد نظام

نه بی نام تو لفظ او را مجال

نه بی ذکر تو عیش او را قوام

صفت های او گفته ای پیش من

که فخرالزمانست و خیر الانام

کریمیست کاندر جهان هیچ کس

ندیدست چون او کریم از کرام

سپهریست گردنده بر حل و عقد

سحابیست بارنده بر خاص و عام

شکارش همه شکر آزادگان

که رادیش دانه ست و حریش دام

بر جود او کم ز خاک و گل است

اگر زر پخته ست ور سیم خام

کفایت شود چیره و کامگار

چو در دست او خوش بخندید جام

همی تا به تندر زند ابر لاف

جهانش رهی باد و گردون غلام

به دست نکوخواه او خار گل

به چشم بداندیش او صبح شام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به قاصدی که پیامی خوش و لطیف آورده است، می‌پردازد و از احوال خود در شرایط سخت و دردناک سخن می‌گوید. او احساس تنهایی و بلاتکلیفی را توصیف می‌کند و می‌گوید که روز و شب به انتقام و مبارزه می‌اندیشد. شاعر نگران از وفاداران و دشمنان خود، زندگی‌اش را در جنگ و تنش توصیف می‌کند و احساس می‌کند که هیچ راحتی ندارد. در ادامه، او از قاصد می‌خواهد تا به شهر آزادگان برگردد و سلام خود را برای سلیمان که فردی بزرگ و بزرگوار است، برساند. سلیمان به خاطر صفات نیکو و بزرگش مورد ستایش شاعر قرار می‌گیرد و او به صفات کرامت و بزرگی او اشاره می‌کند. شاعر از وسعت بخشندگی و شخصیت شریف سلیمان سخن به میان می‌آورد و در نهایت به امید و آرزوهایش اشاره می‌کند.