شمارهٔ ۳۸ - در ستایش مردانگی و جنگجویی مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / قصاید / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
تا توانی مکش ز مردی دست
که به سستی کسی ز مرگ نجست
ماهی ار شست نگسلد در آب
بسته او را به خشکی آرد شست
هر که او را بلند مردی کرد
تا به روز اجل نگردد پست
روی ننمود خوب در مجلس
تا ندیدند در مصافش شکست
هر که با جان نایستاد به رزم
دان که در پیشگه به حق ننشست
سر فرازد چو نیزه هر مردی
که میان جنگ را چو نیزه ببست
ای بسا رزمگاه چون دوزخ
که قضا اندر او درست نرست
دل مردان ز ترس چون دل طفل
سر گردان ز حمله چون سرمست
چرخ گردان ز گرد کان چو شبه
تیغ بران ز خون چو شاخ کبست
نیزه چون حمله خواستم بردن
گشت پیچان مرا چو مار به دست
گفتم این شاخ مرگ راست گرای
که بسی دل به خواهم خست
کنی ار احتراز وقتش نیست
ور کنی اضطراب جایش هست
یا بجنبی همی ز شادی خون
یا بلرزی همی ز بیم شکست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به موضوع شجاعت و ترس در میدان جنگ میپردازد. او به مردانگی و دلاوری اشاره میکند و میگوید که هیچکس نباید دست از مردی بکشد و ضعف از خود نشان دهد، زیرا مرگ هیچگاه از کسی دور نمیشود. همچنین اشاره میکند که در لحظات سخت، انسان باید ایستادگی کند و ترس را کنار بگذارد، زیرا در میدان نبرد، ترس و نوعی بیثباتی در دل مردان به وجود میآید. شاعر به تصویرسازیهای قوی از جنگ و دشواریهای آن میپردازد و به این نکته تأکید میکند که در مواجهه با مرگ و چالشها، انسان باید قوی و استوار بماند، حتی اگر دچار اضطراب یا ترس باشد.