شمارهٔ ۱۱۹ - تبارک الله ازین بخت و زندگانی من مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تبارک الله ازین بخت و زندگانی من
که تا بمیرم زندان بود مرا خانه
اگر شنیدمی از دیگران حکایت خود
همه دروغ نمودی مرا چو افسانه
چو من مهندس دیدی که کردی از سمجی
بخاری و طنبی مستراح و کاشانه
ضعیف چشمم بی آفتاب چون خفاش
همی بسوزم بی شمع همچو پروانه
چو شانه شد جگرم شاخ شاخ ز انده آن
که موی دیدم شاخ سپید در شانه
ازین زمانه من از غبن پشت دست گزم
که بست پایم صد ره به دام بی دانه
چو شیر خایم دندان ز درد و روزی بود
که بود بر من دندان شیر دندانه
زمانه گر نکشد محنت مرا گیتی
که نه سپهر به پهلو فرو برد خانه
چو شادیم ز درمسنگ داده بود فلک
روا بود که کنون غم دهد به پیمانه
من از که دارم امروز امید مهر و وفا
که دوست دشمن گشته ست و خویش بیگانه
از آن عقیم شد این طبع نیک ره به ثنا
که هست مکرمت هر که بینم افسانه
درست و راست چو دیوانگان بر آن گویم
که در تو گیرم ازین روزگار دیوانه
تو خویشتن را مسعود سعد رنجه مدار
اگر نخواهی محنت مباش فرزانه
نکو نگفتی و هرگز نکو نداند گفت
رمیده دیوی ماند میان ویرانه
اگر چه کار به دولت مخنثان دارند
غلام مردان باش و بگوی مردانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از مسعود سعد سلمان، احساس ناامیدی و درد را به تصویر میکشد. شاعر از زندگی سخت و تلخ خود شکایت میکند، جایی که او را به عنوان زندانی در زندگی خودش معرفی میکند. او به تلخیهای زمانه و غمهای بیپایانش اشاره دارد و از دوستان و نزدیکانش که به دشمنی گراییدهاند، ناامید است. شاعر از دردی که بر او وارد میشود، سخن میگوید و تلاش میکند تا امیدی برای محبت و وفا پیدا کند، اما با واقعیتهای تلخ زندگی مواجه میشود. او از دیگران میخواهد که از تجربههای سخت او درس بگیرند و به هوش باشند، زیرا زمانه وفاداری را به محنت و غم بدل کرده است. نهایتاً، شاعر از خوانندگان میخواهد که اگر نمیخواهند در دنیا رنجی بکشند، باید هوشمندانه رفتار کنند و بهجای غم و اندوه، شجاعت و مردانگی را انتخاب کنند.