شمارهٔ ۵۷ - حسب حال مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مقطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام رنج که آن مر مرا نگشت نصیب
کدام غم که بدان مر مرا نبود نوید
اگر غم دل من جمله عمر میبودی
به گیتی اندر بیشک بماندمی جاوید
همی بپیچم از رنج چوشوشه زر
همی بلرزم بر خویشتن چو شاخک بید
امید نیست مرا گر کسی امید بود
امید منقطع و منقطع امید امید
نگر چگونه بود حال من که در شب و روز
چراغم از مهتابست و آتش از خورشید
سپید گشت به من روی روزگار و کنون
همی سیاه کند روزگارم اینت سپید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از رنج و غم هایی که همواره در زندگی با آن ها درگیر است صحبت میکند. او به این نکته اشاره میکند که آیا غمی وجود دارد که به او نرسیده باشد یا رنجی که او را در زندگی دچار عذاب نکرده باشد. اگر غم دل او اساس عمرش بود، بیشک جاودانه میماند. او از رنج و اضطرابش میگوید که مثل شاخک بید میلرزد و حس میکند هیچ امیدی برای بهبود وضعیتش ندارد. شاعر از شب و روز میگوید که چراغش از مهتاب و آتشاش از خورشید است، به این معنا که منظرهای روشن دارد، اما در عین حال روزگار به او روی سفید نشان داده و اکنون به سیاهی و ناامیدی تغییر کرده است. در کل، او در تلاش است تا بیان کند که زندگی پر از رنج و غم است و امیدش به سر آمده است.