شمارهٔ ۵ - مدح خواجه ابونصر مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / مثنویات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خواجه بونصر پارسی که جهان
هیچ همتا نداردش ز مهان
آن دبیری که تا قلم برداشت
همه بر صحن درج سحر نگاشت
و آن سواری که تا سوار شدست
زو دل کفر بی قرار شدست
شاه را بوده نایب کاری
کرده شغل سپاهسالاری
سرکشان را نموده در پیکار
که چگونه کنند مردان کار
هر سخن کو بگوید از هر در
چون گهر بایدش نشاند به زر
مجلس شاه را چنان باشد
که بدن را لطیف جان باشد
چون ز می دلش مست و خرم شد
جد و هزلش تمام در هم شد
طیبتی طرفه در میان افکند
ثلث شهنامه در زبان افکند
ساتگینی گرفت و پس برخاست
دولت شه ز پاک یزدان خواست
مرکز حشمت و سیادت باد
دولتش هر زمان زیادت باد
سر همت بلند باد بدو
شادمان شاه شیرزاد بدو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره خواجه بونصر پارسی است که در دانش و سخنوری بینظیر است. او دبیری برجسته و سواری شجاع است که در خدمت شاه میباشد و به پیروزی در جنگها کمک میکند. در شور و شوق جلسات شاهانه، او به خاطر دانایی و هنر خودش مورد احترام قرار میگیرد و در میهمانیها با خمر و شادی، هزل و جدش درهم میشود. در پایان، شاعر خواهان افزایش قدرت و خوشبختی شاه و برکتهای الهی برای اوست.