شمارهٔ ۱۷ - در حق یار رگ زده گوید مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / شهرآشوب / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو راست گشت بر اکحلش نشتر فصاد
گل گداخته دیدم کز آن میان بچکید
نه خون بد آنکه تو دیدی میان زرین طشت
سرشک دیده آهن بدو کزان بچکید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به تصویری از یک گل گداخته و سرشک حقیقی اشاره دارد. او بیان میکند که وقتی نشتر بر قلب او فرود آمد، گل گداختهای را دید که از آن اشک میچکد. شاعر همچنین تأکید دارد که این سرشک، به معنای واقعی و درد درونی اوست، نه خونی که تنها در یک ظرف طلایی دیده میشود. این تصویرسازی نشاندهندهی عمق احساسات و دردهای عاشقانه شاعر است.