شمارهٔ ۲ - یار ترسا بچه را می گوید مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / شهرآشوب / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز آب چشم من ای دوست روی و موی بشوی
که این چو برکه معبود توست و تو ترسا
گلوی وصل من از تیغ هجر خویش مبر
که ذبح حیوان در مذهب تو نیست روا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دوستش میخواهد که با اشکهایش روی و موی خود را بشوید، زیرا این اشکها مانند برکهای است که در آن او معبودش را میپرستد. همچنین از او تقاضا میکند که از جدایی و هجران او جلوگیری کند، زیرا ذبح حیوان در دین او مجاز نیست و جدایی او مانند قربانی شدن است.