شمارهٔ ۵۰ - در حق دلبر نقاش بود مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / شهرآشوب / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلم
مثل صورت خود را برو کشید رقم
چنان نگاشت تو گفتی که کاغذ آینه بود
پدید گشت در او روی آن بدیع صنم
قلم چو صورت او دید شد بر او عاشق
ز چشم خویش ببارید همچو باران نم
گهی ز مهر ببوسیدش آن لب چو عقیق
گهی به مهر درآویخت زان دو زلف به خم
چو من نوان و خروشان و زرد و لاغر گشت
هزینه کرد بر او هر چه چیز داشت قلم
چو چهره بگشاد آن دلربای صورت را
پدید کرد ز شنگرف هر چه بد مبهم
قلم ز انده هجرانش خون گریست همی
بدانگهی که جدا خواستند گشت از هم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر از کاغذی سخن میگوید که با قلم، تصویر محبوبش را بر آن میکشد. آن تصویر چنان زیبا و حقیقی مینماید که به نظر میرسد کاغذ مانند آینهای از صورت محبوب شده است. قلم که مجذوب زیبایی او میشود، از چشمانش اشک میریزد. با عشق و آرزو، او را میبوسد و به زلفهایش میپیوندد. شیوهای پر از احساس و غم به تصویر میکشد که نهایتاً از او جدا میشود و قلم به خاطر هجران او اشک میریزد. به طور کلی، این شعر احساس عمیق عاشقانه و درد جدایی را به تصویر میکشد.