شمارهٔ ۶۵ - صفت یار رگ زده گوید مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان / شهرآشوب / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
خود را چرا رگ زدی بی علتی
ای آنکه هست خون رگت جان من
دانسته ای که خون تو جان منست
زین روی را بریخته ای خون ز تن
یا از برای آن زده ای تا شوی
بر رگ زدن دلیر چو من در سخن
برگ گلست دست تو آری بتا
بر برگ گل درست شود رگ زدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شخصی میپرسد که چرا بدون دلیل خود را زخمی کرده است، در حالی که او به خوبی میداند که خون آن شخص برای شاعر ارزشمند و جانافزا است. شاعر به این نکته اشاره میکند که ریختن خون از بدن، یا از روی عشق و دلدادگی است، یا برای جلب توجه و تأثیر بر کلام دلیرانه اوست. در نهایت، شاعر با تشبیه دست آن شخص به برگ گل، نشان میدهد که زخم زدن به عشق و زیبایی او شبیه به نوازش است.