نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۱ - در حق یار مسافر گوید مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان / شهرآشوب / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

یارم به سفر شد ای مسلمانان

دل همره او و همره دل جان

ای رفته و برده جان و دل باز آی

از بهر خدای تا کی این هجران

با وصل رهی یکی زمان بنشین

وین آتش هجر خویش را بنشان

دانم که ز حال گشته باشی تو

مشک و گل تو شده به دگرسان

مشک تو ز گرد عنبر اشهب

وز مهر گل تو لاله نعمان

هر حال که باشدت به راه اندر

زنهار به سوی بنده بنویس آن

تا گرت به راه رود پیش آید

خشکش کنم از تف دل سوزان

ور خشکی دشت سارت آید پیش

از دیده خود فرستمت باران

نه نه نفرستمت که ترسم من

کاین صاعقه گردد آن شود طوفان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس دل‌تنگی و هجران شاعر نسبت به یار و معشوقش است. شاعر از معشوق می‌خواهد که به سفر پایان دهد و بازگردد، زیرا دل و جانش با اوست. او نگران حال معشوق است و می‌داند که او دچار تغییراتی شده است. شاعر از او می‌خواهد که در این هجران نماند و برگردد تا بتوانند یکدیگر را در آغوش بگیرند و آتش هجران را خاموش کنند. در نهایت، او از خطرات ناشی از احساساتی که ممکن است در این راه بوجود آید، می‌ترسد.