نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ میلی

میلی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جفای او من بی‌تاب را به جا نگذاشت

برآن شدم که شکایت کنم، وفا نگذشت

مرا تو حال چه دانی، که بیخودی هرگز

ز ابتدا سخنم را به انتها نگذاشت

زمانه را، شه من، حق به جانب است درین

که دامن تو به دست من گدا نگذاشت

خوشم که مدّعیان را به گاه خواهش کام

خجالت تو به اظهار مدّعا نگذاشت

دلم به پنجه عشق تو از توتیای شوق، مرا

گل ملاحظه در دیده حیا نگذاشت

طبیب وصل تو از توتیای شوق، مرا

گل ملاحظه‌ای در دیدهٔ حیا نگذاشت

خیال آن بت بیگانه، در دل میلی

هوای صحبت یاران آشنا نگذاشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی که به خاطر عشق و جدایی متحمل شده، صحبت می‌کند. او به جفای معشوقش اشاره می‌کند و از حس نقصان و ناامیدی‌اش می‌گوید. شاعر به تأثیر عشق بر زندگی‌اش و ناتوانی در بیان احساساتش اشاره می‌کند و از این که خواسته‌هایش برآورده نمی‌شود، ابراز ناراحتی می‌کند. او همچنین به نوعی حق را بر جانب خود می‌داند و به شعور عاشقانه‌اش و ناتوانی دیگران در درک حالش اشاره می‌کند. عشق او به معشوقش چنان عمیق است که هیچ چیز نمی‌تواند او را از آن بازدارد. شاعر حسرت و اشتیاقی را که در دل دارد، با بیان زیبا و غمناک به تصویر می‌کشد.