حکایت شمارهٔ ۱۰ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
آوردهاند کی شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز به نشابور شد و مدت یک سال در نشابور بود و مجلس میگفت و درین مدت استاد ابوالقسم آشنایی با شیخ ما نداده بود و باوی بانکار بود. و درین مدت هفتاد کس از مریدان استاد امام به نزدیک شیخ آمده بودند و از آن یکی بونصر حرصی بود کی استاد امام را میگفت کی آخر یکبار بیای و این مرد را ببین و سخن او بشنو، تا بعد یک سال استاد امام اجابت کرد و گفت فردا بیایم. آن شب استاد امام بقراری کی داشت بمتوضاشد، چون فارغ شد خود را از بیرون جامه بدست گرفت اگرچه تنها باشی، حکم این خبر را که مصطفی صلوات اللّه و سلامه علیه فرموده است وَاستَحیُوامِنَ الَّذین یَرونَکُم و اَنتُم لاتَرَونَهُم. پس فراز شد و کنیزک را بیدار کرد و گفت برخیز و لگام و طرفهای زین بمال و با سر وضو ساختن شد. پس بامداد به مجلس شیخ آمد، شیخ در سخن آمد چنانک عادت شیخ بود، استاد امام مینگریست و آن سلطنت و اشراف بر خاطرها میدید، بدلش بگذشت که این مرد بفضل ازمن بیش نیست و به معامله برابر باشیم او این منزلت کجا یافتست؟ شیخ حالی روی سوی او کرد و گفت ای استاد این حدیث آن وقت جویند کی خواجه نه بسنت خود را گرفته در میان حجره فرا میشود، پس کنیزک را بیدار کند کی برخیز، لگام و طرف زین بمال. این حدیث آن وقت جویند کی از دست بشد و وقتش خوش گشت. چون شیخ از تخت فرو آمد، پیش استاد امام شد و هر دو یکدیگر را در بر گرفتند واو از آن انکار و داوری برخاست و میان هر دو کارها رفت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ بوسعید قدس الله روحش به نشابور آمد و یک سال در آنجا بود و سخنرانی میکرد. در این مدت، استاد ابوالقسم به شیخ معرفی نشده بود و از او اجتناب میکرد. اما پس از مدتی، هفتاد مرید از طرف استاد امام نزد شیخ رفتند. یکی از مریدان به استاد امام پیشنهاد کرد که یک بار شیخ را ملاقات کند و بالاخره استاد امام قبول کرد و در روز بعد به مجلس شیخ رفت. شیخ در سخن گفتن مشغول بود و استاد امام به مقام و حال او توجه کرد. بعد از صحبت با شیخ، هر دو یکدیگر را در آغوش گرفته و ارتباط خوبی برقرار کردند که باعث قضاوت و انکارهای گذشته آنها شد.