نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

خواجه حسن مؤدب گوید رحمة اللّه علیه که چون آوازۀ شیخ در نشابور منتشر شد، کی پیر صوفیان آمده است از میهنه و مجلس می‌گوید، و از اسرار بندگان خدای تعالی خبر باز می‌دهد، و من صوفیان را خوار نگریستمی، گفتم صوفی علم نداند چگونه مجلس گوید؟ و علم غیب خدای تعالی بهیچ کس نداد بر سبیل امتحان به مجلس شیخ شدم و پیش تخت او بنشستم، جامهای فاخر پوشیده و دستار فوطۀ طبری در سر بسته، با دلی پر انکار و داوری. شیخ مجلس می‌گفت، چون مجلس بآخر آورد، از جهت درویشی جامۀ خواست، مرا در دل آمد که دستار خویش بدهم، باز گفتم با دل خویش کی مرا این دستار از آمل هدیه آورده‌اند، و ده دینار نشابوری قیمت اینست، ندهم. دیگر بار شیخ حدیث دستار کرد، مرا باز در دل افتاد کی دستار بدهم، باز اندیشه را رد کردم و همان اندیشۀ اول در دل آمد. پیری در پهلوی من نشسته بود، سؤال کرد ای شیخ حقّ سبحانه و تعالی با بنده سخن گوید؟ شیخ گفت، از بهر دستارطبری دوبار بیش نگوید. بازآن مرد که در پهلوی تو نشسته است دوبار گفت که این دستار کی در سر داری بدین درویش ده، او می‌گوید ندهم کی قیمت این ده دینار است و مرا از آمل هدیه آورده‌اند. حسن مؤدب گفت چون من آن سخن شنودم لرزه بر من افتاد، برخاستم و فرا پیش شیخ شدم و بوسه بر پای شیخ دادم و دستار و جامه جمله بدان درویش دادم و هیچ انکار و داوری با من نمانده، بنو مسلمان شدم و هر مال و نعمت کی داشتم در راه شیخ فدا کردم و به خدمت شیخ باستادم. و او خادم شیخ ما بوده است، و باقی عمر در خدمت شیخ بیستاد و خاکش بمیهنه است.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه حسن مؤدب روایت می‌کند که به دنبال شهرت شیخ در نشابور، تصمیم می‌گیرد به مجلس او برود و نظرش را درباره صوفیان که آنها را خوار می‌دانسته، ببیند. او با دلی پر از تردید و ناراحتی در مجلس شیخ نشسته و در ذهنش درباره دستاری که به سر دارد فکر می‌کند. در مجلس، سخن شیخ را می‌شنود و از او سوال می‌شود که آیا خداوند با بندگانش سخن می‌گوید. شیخ در پاسخ، اصرار می‌کند که دستار او را به درویشی بدهد. حسن مؤدب که به قیمت دستار فکر می‌کند، در نهایت متوجه می‌شود که باید از خودگذشتگی کند. پس از شنیدن سخنان درویش، قلبش نرم می‌شود و به شیخ نزدیک شده و دستار و لباسش را به درویش می‌دهد. پس از این واقعه، به شیخ ایمان می‌آورد و تمام دارایی‌اش را در راه او فدا کرده و در خدمت شیخ باقی می‌ماند.