حکایت شمارهٔ ۱۰۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
یک روز شیخ در میهنه مجلس میگفت درویشی بر پای خاست و یک من گوشت التماس کرد شیخ گفت ای درویش این گوشت چه خواهی کرد؟ گفت شوربایی خواهم پخت شیخ گفت چرا گفتی شوربا که شوری در خویش افکندی! درویش گوشت را بخانه برد، مردی بیگانه را دید با زن نشسته نه بصواب، خویشتن رانگاه نتوانست داشتن کارد بر کشید و زن و مرد را در حال هلاک گردانید و گوشت آنجا بگذاشت و بگریخت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی در یک مجلس، شیخی صحبت میکرد که درویشی برخاست و تقاضای یک من گوشت کرد. شیخ از او پرسید که چه کار با این گوشت دارد و او جواب داد که میخواهد شوربا بپزد. شیخ به او گفت که چرا از کلمه شوربا استفاده کردی، چون در آن شوری نهفته است. درویش پس از بردن گوشت به خانه، مردی غریبه را با زنی دید و به حالت غیرقابل قبولی دچار شد. او کارد را کشید و هر دو را کشت و سپس با ترس و وحشت از آنجا فرار کرد.