نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۰۳ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

بخط اشرف ابوالیمان دیدم رحمة اللّه علیه کی از منکران شیخ درزیی و جولاهۀ با هم دوستی داشتند و چون بهم رسیدندی می‌گفتندی که کار این شیخ بر اصل نیست. روزی با یکدیگر گفتند کی این مرد دعوی کرامات می‌کند، ما هر دو پیش او رویم، اگر بداند کی ما هر یکی چه کار کنیم بدانیم کی او بر حقّ است. پس هر دو پیش شیخ آمدند، چون چشم شیخ بر ایشان افتاد گفت:

بر فلک بر دو مرد پیشه‌ورند

ز آن یکی درزی و دگر جولاه

پس اشارت به درزی کرد و گفت: «این ندوزد مگر قبای ملوک».

آنگاه اشارت بجولاهه کرد و گفت: «این نبافد مگر گلیم سیاه».

ایشان چون بشنیدند هر دو خجل شدند و از آن انکار توبه کردند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن داستانی است از دو نفر که به شیخ درزی مراجعه می‌کنند تا کرامت‌های او را آزمایش کنند. یکی از آنها درزگیر و دیگری جولاه است. وقتی به شیخ می‌رسند، او با دانش غیبی خود به هر یک اشاره کرده و اشاره می‌کند که درزگیر فقط می‌تواند لباس‌های شاهانه بدوزد و جولاه فقط باید گلیم سیاه ببافد. این پیش‌گویی باعث خجالت آنها می‌شود و نهایتاً از انکار شیخ توبه می‌کنند.