نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۰۷ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

خواجه عبدالکریم که خادم خاص شیخ بود گفت روزی درویشی مرا نشانده بود تا از حکایتهای شیخ برای او می‌نوشتم. چون پیش شیخ رسیدم گفت چه کار می‌کردی؟ گفتم درویشی حکایتی چند خواست از آن شیخ، می‌نوشتم، شیخ گفت یا عبدالکریم حکایت نویس مباش چنان باش کی از تو حکایت کنند و درین سخن چند فایده است: یکی آنک شیخ بفراست بدانست که خواجه عبدالکریم چه کار می‌کند، دوم تأدیب او کی چگونه باش، سوم آنک نخواست کی حکایت کرامات او بنویسد و باطراف برند و مشهور شود چنانک دعا گوی در اول کتاب آورده است کی مشایخ کتمان حالات خویش کرده‌اند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه عبدالکریم، خادم خاص شیخ، روزی مشغول نوشتن حکایت‌هایی از شیخ برای درویشی بود. وقتی به شیخ رسید، شیخ از او پرسید که چه کار می‌کند و عبدالکریم توضیح داد. شیخ به او گفت که نباید حکایت‌نویس باشد، بلکه باید به گونه‌ای زندگی کند که دیگران از او حکایت کنند. این سخن شیخ چندین فایده داشت: نشان‌دهنده‌ی هوش و درایت شیخ بود، به نوعی تأدیب عبدالکریم بود و همچنین نشان می‌داد که شیخ نمی‌خواهد کرامات و حالات خود را به نمایش بگذارد، مانند دیگر مشایخ که معمولاً از بیان این حالات پرهیز کرده‌اند.