حکایت شمارهٔ ۱۰۸ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
درویشی بود در از جاه او را حمزۀ سکاک نام بود، مرید شیخ بود و هر روز که نوبت مجلس شیخ بودی بمیهنه آمدی و چون شیخ مجلس بگفتی حمزه بازگشتی.مگر روز پنجشنبه شیخ نماز آدینه بگزاردی بازگشتی و مردی عزیز و گرم رو بود اما چون بی دلی بود. و در آن وقت جمعی صوفیان در مسجد خانۀ شیخ زاویۀ داشتندی. روزی گرمگاه این حمزه در مسجد شیخ آمد وغلبۀ بکرد و در مسجد بدرشتی هرچ تمامتر باز زد چنانک همۀ درویشان از آن آسیب کوفته شدند و متغیر شدند. شیخ را از آن حال آگاهی بود، بیرون آمد و معهود شیخ نبود کی در آن وقت بیرون آید. چون شیخ بیرون آمد جمع در اضطراب درآمدند و از حمزه شکایت کردند که ما را بشولیده میدارد. شیخ بفرمود که تا حمزه را بخوانند وحمزه به بازار رفته بود، برفتند و او را پیش آوردند. شیخ گفت یاحمزه درویشان از تو شکایت میکنند که اوقات ایشان را بشولیده میداری ؟ حمزه گفت: ای شیخ چون طاقت بار حمزه نمیدارند جامۀ حمالان برباید کشید، شیخ را وقت خوش ببود و نعرۀ بزد و گفت بازگوی! حمزه بازگفت. شیخ نعرۀ دیگر بزد پس حسن را فرمود کی شکر آورد، حسن طبقی شکر پیش شیخ آورد، شیخ بدست مبارک خویش بسر حمزه فرو میریخت و همچنان نعره میزد ومیگفت: من لم یطق احتمال الاذی فعلیه ان ینزع ثوب الحمالین.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
داستان درباره درویشی به نام حمزه سکاک است که مرید شیخ بزرگی بود. او هر روز به مجلس شیخ میرفت، اما روزهای جمعه که شیخ نماز جمعه میخواند، حمزه برمیگشت. حمزه مردی عزیز و با شخصیت بود، اما دلی نداشت. روزی او در مسجد شیخ به قدری درشتی کرد که همه درویشان از رفتار او ناراحت شدند و از شیخ شکایت کردند. شیخ که از وضعیت آگاه بود، به حمزه دستور داد تا به مجلس بیاید و از او خواست که رفتار خود را تغییر دهد. حمزه گفت که درویشان نمیتوانند بار او را تحمل کنند و باید به جای او به کارِ حمالی بپردازند. در پاسخ، شیخ با نعرهای گفت که اگر کسی توان تحمل زحمت را ندارد، باید لباس حمالان را از خود درآورد. سپس حسن، یکی از حاضرین، شکر آورد و شیخ به حمزه گفت که او را با محبت خود سیراب کند. با این کار، شیخ به درویشان یاد داد که باید با صبر و تحمل با یکدیگر رفتار کنند.