حکایت شمارهٔ ۲۰ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
آوردهاند که چون شیخ عبداللّه باکورا آن داوری برخاست، بهر وقت به سلام شیخ آمدی و سخن گفتی. اما شیخ عبداللّه را به سماع و رقص شیخ انکار میبود و گاه گاه اظهار میکرد تا شبی بخواب دید کی هاتفی آواز داد کی قوموا و ارقصو لِلّه! یعنی برخیزید و رقص کنید برای خدای سبحانه و تعالی! بیدار شد و لاحول کرد و گفت این خواب شوریده بود کی مرا شیطان نمود. دیگر بار بخفت همچنین دید کی هاتفی میگوید کی «قوموا وارقصواللّه بیدار شد و لاحول کرد و ذکری بگفت و سورۀ دو سه از قرآن برخواند، در خواب شد همان دید دانست کی جز حقّ نتواند بود. بامداد برخاست و بخانقاه بزیارت شیخ آمد و شیخ را دید کی از اندرون خانه میگفت کی قوموا و ارقصواللّه. شیخ عبداللّه را آن انکار از دل دور شد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ عبدالله باکورا که به سماع و رقص اعتقاد نداشت، در خواب دو بار ندایی میشنود که به او میگوید برای خدا رقص کند. هر بار بیدار میشود و این خواب را به حساب شیطان میگذارد. اما بعد از دلیلی که در خواب متوجه میشود، تصمیم میگیرد دیدگاهش را تغییر دهد. در نهایت، وقتی به خانقاه مراجعه میکند، میبیند شیخ نیز همانند او دستور رقص برای خدا را میدهد و این موضوع سبب تغییر نظر او نسبت به رقص میشود.