نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۴ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

از خواجه بوالفتوح غضایری شنیدم کی گفت هر روز نماز دیگر بر در خانقاه شیخ بر سر کوی عدنی کویان دکانی بود، آب زدندی و برفتندی و فرش افگندندی و شیخ آنجا بنشستی و پیران پیش شیخ بنشستندی و جوانان بیستادندی، و موضعی با نزهت و گشاده و خوش بودی. یک روز شیخ هم برین قرار نشسته بود، سر از پیش برآورد و گفت خواهید تا جاسوس درگاه خدای تعالی را ببینید؟ درین مرد نگرید. جمع بازنگریستند، کسی را ندیدند، در حال استاد امام ابوالقسم قشیری از سر کوی درآمد، چون فراز آمد سلام گفت و برگذشت، شیخ از پس قفای او نگریست و گفت استاد استاد است.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه بوالفتوح غضائری نقل می‌کند که هر روز در خانقاه شیخ، جمعی در کوی عدنی کویان حضور داشتند. آنجا فضای خوشی بود و جوانان و پیران در کنار شیخ می‌نشستند. یک روز شیخ در حال نشستن، خواستگان را به مشاهده جاسوس درگاه خدا دعوت کرد، اما کسی را نمی‌دیدند. در همان لحظه امام ابوالقسم قشیری ظاهر شد و پس از سلام، عبور کرد. شیخ به او نگریست و گفت که استاد همیشه استاد است.