نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۳۰ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

حسن مؤدب گفت محبی بود شیخ را در نشابور بوعمرو حسکو نام،مردی منعم بود و بیاع نشابور بود. روزی مرا بخواند و گفت من از سر تا قدم مرید شیخ شده‌ام، از تو درخواست می‌کنم که هرچ شیخ را باید همه رجوع بامن کنی، و گرچه بسیار باشد باک نداری. حسن گفت مرا یک روز شیخ هفت بار به نزدیک وی فرستاد بهر شغلی و او آن همه راست کرد. بار هشتم آفتاب فرو می‌رفت، گفت ای حسن به نزدیک بوعمرو رو و گلاب و کافور و عود بیار. من رفتم و شرم داشتم کی پیش او روم کی در دوکان می‌بست. از دور چشمش برمن افتاد، گفت یا حسن چیست که بیگاه ایستادۀ؟ گفتم ای استاد شرم می‌دارم از بسیاری کی امروز بیامدم، گفت شیخ چه فرموده است که من به فرمان شیخم. گفتم گلاب و عودو کافور. در دکان بگشاد و چندانک خواستم بداد و مرا گفت چون بدین محقّرات شرم می‌داری که بامن رجوع کنی فردا بهزار دینار کاروان سرای و حمام گروستانم تاتو خرج می‌کنی و بدانچ معظم‌تر بود با من رجوع می‌کنی. حسن گفت من شاد شدم و گفتم برستم از مذلت گدایی. با شادی هر کدام تمام‌تر پیش شیخ آمدم و عود و گلاب آوردم. شیخ بنظر انکار درمن نگریست و گفت ای حسن بیرون و اندرون خود از دوستی دنیا پاک گردان. حسن گفت بیرون شدم و بر در خانقاه بیستادم و سرو پای برهنه کردم و بسیار بگریستم و روی بر خاک مالیدم و باز درآمدم. آن شب شیخ با من سخن نگفت، دیگر روز به مجلس بیرون شد. هر روز در میان سخن روی کردی، امروز در او ننگریست. چون شیخ از مجلس فارغ شد بوعمرو حسکو نزدیک من آمد و گفت ای حسن شیخ را چه بودست که امروز در من نگاه نکرد؟ گفتم ندانم و آنچ دی رفته بود باوی بگفتم. بوعمرو پیش تخت شیخ آمد و تخت را بوسه داد و گفت ای عزیز روزگار، حیات و زندگانی ما بنظر تست، امروز هیچ بما در ننگریستی، بر ما چه رفته است تا استغفار کنیم و عذر آن خواهیم. شیخ گفت تو باز همت ما را از اعلی علیین بتخوم ارضین می‌آری و بهزار دینار می‌باز بندی. اگر خواهی کی دل ما با تو خوش شود آن هزار دینار نقد کن تا بینی کی در میزان همت ما چه سنجد. بوعمرو برفت و دو صره بیاورد، در هر یکی پانصد دینار نشابوری، و پیش شیخ بنهاد. شیخ گفت یا حسن بردار و گاوان و گوسفندان بخر، گاوان را هریسه ساز و گوسفندان را زیره بای مزعفر و معطر ساز و لوزینۀ بسیار و هزار شمع بروز بر افروز و عود و گلاب بسیار بیار، و فردا روز ببوشنگان سفره بنه، و این دیهیست بر کنار نشابور بغایت خوش و به شهر منادی کن کی هر کرا طعامی می‌باید کی نه بدین سرای منت بود و نه بدان سرای خصومت، بیاید. حسن گفت این جمله بساختم و منادی بشهر درفرستادم، دو هزار مرد زیادت ببوشنگان آمدند و شیخ با جمع بیامد و خاص و عام را بر سفره بنشاند و بدست مبارک خویش گلاب بر ایشان می‌ریخت و عود می‌سوخت و خلق طعام می‌خوردند. یکی از جملۀ منکران شیخ در دل اندیشه کرد که این چه اسرافست که این مرد می‌کند؟ و هزار شمع بروز در گرفتن. شیخ از میان آن همه قوم پیش مرد باستاد و گفت ای جوامرد انکار و داوری از سینه بیرون کن که هرچ در حقّ حقّ کنی هیچ اسراف نباشد و اگر دانگی سیم در حقّ نفس بکاربری اسراف بود. آن مرد در پای شیخ افتاد و مرید شیخ شد و هر مال کی داشت فدای شیخ کرد. حسن گفت چون فارغ شدند و هرچ بود صرف شد من سفرها برگرفتن و بشهر آمدم. چون شب درآمد شیخ سرباز نهاد و مرا آواز داد و گفت ای حسن بنگر تا در خزینه چه ماندست که مادر خواب نمی‌شویم. من خزینه بجستم چیزی نیافتم. بازآمدم و گفتم هیچ چیز نمی‌یابم. شیخ گفت بهتر طلب کن. دیگر، بار طلب کردم، نیافتم. گفتم ای شیخ هیچ نمی‌یابم، دیگر باره جستم یک تا نان یافتم، به نزدیک شیخ بردم، شیخ گفت برو خرج کن تا ما در خواب شویم. خرج کردم، شیخ در خواب شد..

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حسن مؤدب داستانی از زندگی شیخی در نیشابور به نام بوعمرو حسکو را روایت می‌کند. این شیخ پس از اینکه حسن را به نزد خود می‌خواند، از او می‌خواهد که همواره به او رجوع کند. حسن در یک روز هفت بار به نزد شیخ می‌رود تا دستورات او را انجام دهد. وقتی شیخ از او می‌خواهد که گلاب و کافور بیاورد، حسن شرم می‌کند و نمی‌خواهد به دکان برود، اما شیخ او را تشویق می‌کند که هیچ شرمی نداشته باشد. در پی خواسته شیخ، حسن گلاب و عود را می‌آورد، ولی شیخ به او یادآوری می‌کند که باید از دوستی با دنیا بپرهیزد. حسن تحت تأثیر این سخنان نگران می‌شود و در حرکتی نمادین بر خاک می‌افتد و گریه می‌کند. روز بعد، بوعمرو در پی این موضوع به شیخ نزدیک می‌شود و از او توضیح می‌خواهد. شیخ با او صحبت می‌کند و اهمیت نیکوکاری را یادآور می‌شود. بوعمرو با آوردن هزار دینار برای شیخ نشان می‌دهد که می‌خواهد به او کمک کند. شیخ از حسن می‌خواهد که غذایی تهیه کند و مهمانی بزرگ بگذارد تا خلق بتوانند از این غذا استفاده کنند. در این مهمانی، شیخ با دست خود به مهمانان گلاب می‌ریزد و عود می‌سوزاند. یکی از مخالفان شیخ پس از دیدن این بخشش و عظمت عمل شیخ، دچار تغییر نظر می‌شود و تصمیم می‌گیرد به او ایمان بیاورد. در پایان، وقتی حسن و شیخ خسته می‌شوند، شیخ از حسن می‌خواهد خزینه را جستجو کند و بعد از جستجوی چند بار، حسن تنها یک نان پیدا می‌کند که به شیخ می‌دهد. این داستان نشان‌دهنده نیکوکاری و بزرگی روحی است که در شخصیت شیخ وجود دارد.