حکایت شمارهٔ ۳۷ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
شیخ ابوالقسم روباهی بود در نشابور، از بزرگان متصوفه و سرور ده درویش بود از صوفیان معروف و ایشان مریدان استاد امام ابوالقسم قشیری بودهاند. چون شیخ به نشابور رسید هر ده بمجلس شیخ حاضر شدند و در خدمت شیخ بیستادند و از جملۀ مریدان شیخ شدند. ابوالقسم روباهی گفت کی مدتها از حقّ سبحانه و تعالی درمیخواستم کی یا رب درجۀ شیخ بوسعید بمن نمای. شبها درین معنی زاری و تضرع مینمودم تا یک شب رسول را صلی اللّه علیه و سلم بخواب دیدم، انگشتری درانگشت دست راست، نگینی پیروزه در وی نشانده. مرا گفت درجۀ شیخ بوسعید میطلبی؟ گفتم بلی یا رسول اللّه. انگشت بمن نمود و گفت چون نگینست در انگشتری. لرز بر من افتاد. از خواب بیدار شدم و دیگر روز به خدمت شیخ به مجلس بنشستم، روی به من کرد و گفت حدیث آن انگشتری چونست؟ چون از شیخ بشنیدم درپایش افتادم، قدس اللّه روحه العزیز.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ ابوالقسم، فردی از صوفیان معروف و بزرگ نشابور بود که به عنوان سرور درویشان شناخته میشد. او مریدان استاد امام ابوالقسم قشیری را داشت. وقتی شیخ به نشابور رسید، تمامی درویشان برای دیدن او گرد آمدند و به مریدان او پیوستند. ابوالقسم روباهی گفته است که مدتها از خداوند خواسته بود که درجه شیخ بوسعید را به او نشان دهد. یک شب او در خواب رسول الله (ص) را دید که انگشتری با نگین فیروزه به او نشان داد و گفت که درجه شیخ بوسعید را میطلبی. روز بعد، شیخ به او اشاره کرد و از او خواست درباره خوابش صحبت کند. ابوالقسم تحت تأثیر قرار گرفت و به پای شیخ افتاد.