نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۲ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

حسن مؤدب گفت کی روزها بود کی در خانقاه گوشت نیاورده بودند، که وجه آن نداشتم و جمع را تقاضاء گوشت می‌بود. یک روز شیخ مجلس می‌گفت: مرا گفت برخیز یا حسن و نزدیک آن جوان رو نزدیک آن جوان شدم،گفتم شیخ گفت ای جوان، آن درست کی بربند تست یک دینار و حبهٔیست بدرویشان رسان. چون بشنید گریان شد، بند را بگشاد و درست زر بمن داد، بخدمت شیخ آوردم. شیخ گفت برو تا به سر بازار آهنگران، جوان قصاب برۀ شیر مست بر دست دارد تکلفها کرده، از وی بخر و با او برو تا بشوله و درآن گو انداز تا جانوران آن مغاک دهانی چرب کنند. می‌رفتم و همه راه بدرون داوری می‌کردم که چند روزست در خانقاه گوشت نبوده است، شیخ برۀ شیرمست پرورده بسگان می‌دهد. چون رفتم همچنان دیدم کی شیخ فرموده بود و آن بره را ازوی خریداری کردم و آن درست بوی رسانیدم و جوان را با خود ببردم وآن بره در پیش سگان انداختم و خلقی برآن بانکار به نظاره بیستادند. آن جوان بگریستن استاد و گفت مرا پیش شیخ بر، جوان را بخدمت شیخ بردم، در پای شیخ افتاد و می‌گفت توبه کردم. شیخ مرا گفت ای حسن چهار ماهست که این جوان در آن بره رنج می‌برد، دوش آن بره بمرد جوان را دریغ آمد که بیندازد، روانداشتیم کی آن مردار به حلق خلق رسد و مسلمانی از آن مردار بخورد. این مرد بمقصود رسید، آن جانوران نیز لبی چرب کردند، تو داوری چرا می‌کنی؟ این درویشان پاکانند، جز پاک نخورند جوان بر پای خاست و گفتا که مرا گوسفند حلال هست جهت صوفیان شیخ گفت این همه می‌بایست تا سگان دهنی چرب کنند و این مرد به مقصود رسد و شما بگوشت حلال.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

حسن مؤدب داستانی را روایت می‌کند که در آن در خانقاه گوشتی نیست و جوانی به خاطر کمبود گوشت ناراحت است. شیخ از حسن می‌خواهد تا بره‌ای را از قصاب بخرد و آن را به سگ‌ها بدهد تا ناراحتی جوان کاهش یابد. حسن بره را می‌خرد و آن را به سگ‌ها می‌دهد. جوان که شاهد این ماجراست، به شیخ توبه می‌کند و از او درخواست کمک می‌کند. شیخ توضیح می‌دهد که جوان به خاطر رنج سگی که گوشت آن را خورده است، ناراحت است و تأکید می‌کند که درویشان باید از چیزی پاک بخورند. در پایان، پیام داستان نشان‌دهنده‌ی اهمیت پاکی در عمل و نیت در زندگی درویشی است.