حکایت شمارهٔ ۴۳ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود مؤذن مسجد مطرز یک شب بر مناره قرآن میخواند و در آن همسایگی ترکی بیمار بود، ترک را آواز مؤذن خوش آمد، بسیاری بگریست. چون آفتاب روی بنمود کس بفرستاد ومؤذن را بخواند و گفت دوش برین مناره قرآن تومیخواندی؟ گفت بلی. گفت دیگرباره برخوان. مؤذن پنج آیتی برخواند. یک درست زر بوی همراه کرد. مؤذن بستد و از پیش ترک بیرون آمد و به مجلس شیخ آمد. شیخ سخن میگفت، در میان مجلس دو سگبان از در خانقاه درآمدند و از شیخ چیزی خواستند. شیخ روی بمؤذن کرد و گفت آن درست زر که از ترک گرفتۀ بدین هر دو شخص رسان. مؤذن در تفکر افتاد که ترک زر تنها بمن داد و آنجا هیچ کس حاضر نبود شیخ را که گفت؟ شیخ گفت بسیار میندیش کی آب گرمابه پارگین را شاید.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در زمان حضور شیخ بوسعید در نشابور، مؤذن یک شب در مناره قرآن میخواند که صدای او به یک ترک بیمار در همسایگی رسید و او از شنیدن آواز مؤذن به شدت تحت تأثیر قرار گرفت. وقتی آفتاب طلوع کرد، ترک مؤذن را خواست و از او خواست دوباره قرآن بخواند. پس از خواندن، ترک به او مقداری زر داد. مؤذن پس از دریافت زر به مجلس شیخ رفت. در آنجا، دو سگبان وارد شدند و از شیخ چیزی خواستند. شیخ از مؤذن خواست که زر را بین آن دو سگبان تقسیم کند، که مؤذن در ابتدا در فکر بود که ترک زر را تنها به او داده و کسی دیگر در آنجا نبود. شیخ به او گفت که زیاد فکر نکند زیرا ممکن است این موضوع به خیر منتهی شود.