نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۶ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

آورده‌اند کی درآن کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود دو مرد معروف با یکدیگر گفتند کی ما را از شیخ امتحانی باید کرد تا به کرامات بجای آرد یا نه؟ به نزدیک شیخ رویم و از وی چیزی بستانیم و بهریسه دهیم. حکایتی راست کردند و پیش شیخ آمدند و گفتند کی در همسرایگی مادختر کیست یتیمه، اورا به شوهری دادیم و هرچ او را فریضه بکار آید از هرکسی بخواسته‌ایم و امروز آن شغلک او راست شده است، امشب او را بخصم می‌سپاریم. می‌باید که او را بروشنایی شیخ بخانۀ شوهر بریم تا آن تبرّک به روزگار ایشان فرا رسد. شیخ حسن مؤدب را بخواند و گفت ای حسن دو شمع بزرگ بیاور و بدیشان ده که هریسه گران می‌فروشند. چون آن هر دو این سخن بشنیدند ازدست بشدند و روی در پای شیخ مالیدند و توبه کردند و از ملازمان خدمت شیخ شدند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در داستانی آمده است که در زمان شیخ قدس الله روحه العزیز در نیشابور، دو مرد معروف تصمیم می‌گیرند توانایی‌های شیخ را امتحان کنند. آنان به نزد شیخ می‌روند و ادعا می‌کنند که یک دختر یتیم را به ازدواج داده‌اند و حالا به دنبال کمک او هستند. شیخ حسن مؤدب را می‌خواند و دستور می‌دهد که دو شمع بزرگ بیاورند. وقتی این دو مرد متوجه می‌شوند که شیخ به سادگی به درخواست آنها پاسخ داده، از کردار خود پشیمان شده و توبه می‌کنند و تصمیم می‌گیرند به خدمت شیخ درآیند.