نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۴۸ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

پیر بوصالح دندانی مرید خاص شیخ بود و خدمت خلال او داشتی و موی لب هم او راست کردی. درویشی پیر بوصالح را گفت کی موی لب باز کردن مرا بیاموز، بخندید و گفت ای درویش، بهفتاد دانشمند علم باید کی موی لب درویشی باز توان کرد. این کار بدین آسانی نیست. این پیر بوصالح گفت که شیخ را در آخر عمر یک دندان بیش نمانده بودو هر شب چون از طعام خوردن فارغ شدی خلالی از من بستدی و گرد بر گرد دندان برآوردی و بوقت دست شستن آبی بوی فراگذاشتی. یک شب چون شیخ خلال بستد، از آنجا که شعف آدمیست بر اعتراض کردن بر همه کسی، بدل من درآمد کی شیخ دندان ندارد و بخلالش حاجب نیست، هر شب خلال از من چرا می‌گیرد؟ شیخ سربرداشت و بمن نگاه کرد و گفت استعمال سنت راو طلب رحمت را، که رسول می‌فرماید کی رَحم اللّه المخلّلینَ مِن اُمّتی فِی الوضوءِ وَالطعام. من آگاه گشتم و گریه برمن افتاد.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

پیر بوصالح دندانی مرید خاص شیخ بود و خدمت او را می‌کرد. روزی درویشی از او خواست تا هنر باز کردن موی لب را به او بیاموزد. پیر بوصالح به او گفت که این کار آسان نیست و نیاز به دانش عمیق دارد. او به یاد آورد که شیخ در آخر عمر تنها یک دندان داشت و هر شب پس از غذا خوردن از او خلال می‌گرفت. یک شب که شیخ خلال گرفت، بوصالح به این فکر افتاد که شیخ دندان ندارد و از او خواست که چرا این کار را می‌کند. شیخ به او نگاه کرد و گفت که این کار سنتی است و در دین ما به آن تاکید شده است. این سخن شیخ بوصالح را وادار به گریه کرد و او را به یاد رحمت خداوند انداخت.