نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۵۰ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

خواجه ابومنصور و رقانی کی وزیر سلطان طغرل بود بیمار شد،چون کارش تنگ درآمد شیخ را و استاد امام ابوالقسم قشیری را بخواند و گفت من شما را دوست داشته‌ام به شما یک حاجت دارم،چون من در پرده شوم شما هر دو بزرگ بسر خاک من چندان مقام کنید که من از عهدۀ سؤال بیرون آیم بقوت شما. هر دو از وی قبول کردند. چون برحمت خدای تعالی پیوست، شیخ ما با استاد امام در پیش آن کار ایستادند. چون به گورستان رسیدند هنوز خاک فرو نبرده بودند، استاد امام شیخ را گفت کی هنوز خاک فرونکنده‌اند، تو مقام کن تا من مردمان را بازگردانم. خاک تمام شد و خواجه بومنصور را دفن کردند شیخ برخاست و گفت تمام شد و برفت. چون باستاد امام رسید استاد امام گفت پس آن وصیت که کرده بود شیخ چه فرمود؟ شیخ گفت رسولان آمدند و سؤال کردند آن یکی فرا آن دیگر گفت نمی‌بینی که کیست بر سر خاک؟ این بگفتند و برفتند. چون ایشان برفتند ما نیز برفتیم.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

خواجه ابومنصور، وزیر سلطان طغرل، بیمار شد و از شیخ و استاد امام ابوالقسم قشیری خواست تا بعد از مرگش بر سر خاک او مقام کنند تا از سؤال در امان باشد. آن‌ها این خواسته را پذیرفتند. پس از وفات خواجه، شیخ و استاد امام در گورستان حاضر شدند و زمانی که هنوز خاک بر روی او نریخته بودند، استاد امام به شیخ گفت تا مقام کند و مردمی را که آمده بودند، بازگرداند. پس از دفن خواجه، شیخ از آنجا رفت و استاد امام از او پرسید که روحانیان چه گفتند. شیخ پاسخ داد که رسولان آمدند و از او سؤال کردند، ولی وقتی از او خواسته بود به سر خاکش بیایند، دیگر برنگشتند.