حکایت شمارهٔ ۵۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
ابرهیم ینال برادر کهین سلطان طغرل بود و عظیم ظالم و شحنۀ نشابور بود و اهل نشابور از شیخ دعا میخواستند، شیخ دعا نگفتی اما گفتی نیک شود. تاروز آدینۀ کی شیخ مجلس میگفت ابرهیم ینال به مجلس آمد و بسیاری بگریست. چون مجلس تمام شد ابرهیم پیش تخت شیخ آمد و بیستاد. شیخ گفت چیست؟ گفت مرا بپذیر! شیخ گفت نتوان. گفت بایدم! شیخ گفت نتوان. گفت بایدم! سه بار بگفت. پس شیخ تیز دروی نگاه کرد و گفت: نعمت برود، گفت شاید. گفت جانت ببرد، گفت شاید. گفت امیریت نباشد، گفت شاید. گفت دوات و پارۀ کاغذ بیارید. دوات آوردند شیخ بنوشت کی: ابرهیم مناکتبه فضل اللّه. ابرهیم ینال کاغذ بستد و بوسه برداد و در میان نهاد و بیرون رفت و همان شب به جانب عراق روان شد و بهمدان بنشست وعاصی شد. سلطان طغرل برفت و با او جنگ کرد و او را بگرفت. او پیغام فرستاد کی دانم کی مرا بخواهی کشت. حاجت من بتو آنست که خطیست از آن بوسعید در کیسۀ من، چون مرا در خاک نهند کاغذ را بدست من بنهند که او مرا این واقعه گفته بود و دست گیر من آن خط خواهد بود.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ابراهیم ینال، برادر کیهان سلطان طغرل و حاکم ظالم نشابور بود. مردم نشابور از شیخ دعا خواستند، اما شیخ گفت که او در آینده خوب خواهد شد. پس از مدتی، ابراهیم به مجلس شیخ آمد و بسیار گریه کرد. وقتی مجلس به پایان رسید، ابراهیم نزد شیخ آمد و درخواست پذیرش کرد، اما شیخ سه بار گفت که نمیتواند او را بپذیرد. در نهایت، شیخ نوشت که ابراهیم، مناکتبه فضل الله است. ابراهیم بعد از این ماجرا، به سمت عراق رفت و در همدان مستقر شد. سلطان طغرل با او جنگ کرد و او را captive کرد. ابراهیم پیغامی برای سلطان فرستاد، مبنی بر اینکه در کیسهاش نامهای از بوسعید دارد که حکم نجات او را میدهد و خواست تا در هنگام دفن او نامه را به دستش بسپارند.