حکایت شمارهٔ ۵۳ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
دانشمند بوبکر شوکانی گفت که پدرم دانشمند محمد گفت در آن وقت که من به طالب علمی به نشابور بودم شیخ قدس اللّه روحه العزیز به نشابور بود و من هر روز کی از درس فارغ شدمی، تا نماز دیگر به خدمت شیخ بودمی، چون نماز دیگر بگزاردمی به مدرسه آمدمی. تا یک روز پیش شیخ آمدم، شیخ گوشۀ سجاده برداشت و مشتی مویز طایفی از زیر سجاده بیرون آورد و گفت صوفیان را فتوحی رسیده است، طرسوس کردهاند، ما حصۀ شما بنهادهایم، هر یکی را هفت هفت هفت. و مادر مدرسه دو شریک بودیم و شیخ سه هفت گفت، من خدمت کردم و بیرون آمدم و در راه مویز بشمردم سه هفت بود. چون به مدرسه رفتم شریکم را برادری از جانب عراق رسیده بود و در خانۀ من نشسته، در رفتم و بپرسیدم و مویز حصه کردم چنانک شیخ فرموده بود هر یکی را هفت رسید.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
دانشمند بوبکر شوکانی روایت میکند که در زمان تحصیلش در نشابور، شیخ قدس الله روحه العزیز در همانجا حضور داشت. او هر روز بعد از درس، به دیدن شیخ میرفت. یک روز، شیخ از زیر سجادهاش مشتی مویز طایفی بیرون آورد و گفت که صوفیان موفق به رسیدن فتوحاتی شدهاند و آنها حصهای برای دانشجویان قرار دادهاند. شیخ به او گفت که هر کس باید هفت دانه مویز بگیرد. پس از این دیدار، بوبکر هنگامی که به مدرسه برگشت، متوجه شد که برادرش از عراق به خانهاش آمده و در ضمن، مویزها را مطابق دستور شیخ تقسیم کرد.