نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶۰ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ

رشید الطایفه عبدالجلیل گفت کی محبی بود شیخ را در نشابور، مردی درویش، و ازتجمل دنیاوی رزکی داشت. بخدمت شیخ آمد و گفت می‌باید کی شیخ با اصحاب بدین رزک درآیند. شیخ گفت نتواند. به کرات می‌آمد و شیخ اجابت نمی‌کرد. بعد از الحاح بسیار شیخ برنشست و اصحابنا در خدمت شیخ روان شدند. رز او خرد بود ومردم بسیار، انگور پاک بخوردند.درویشی دو خوشه انگور در میان سجاده در گوشۀ رز نهاد چنانک هیچ پیدا نبود و درویشان چون رز تهی کردندوبرفتند آن مرد در رز نگریست، هیچ انگور ندید. یکی گفت خدای برکت دهاد! آن مرد گفت برکۀ امسالین باری رفت! چون شیخ برفت ومرد هیچ انگور ندید و با رز خشم گرفت و بخدمت شیخ نیامد. دیگر سال کی وقت عمارت رز درآمد این مرد با خودگفت کی این هیچ نیست کی من می‌کنم، اگر گناهی کرده‌ام من کرده ام. برخاست و در رز رفت و گرد رز برمی‌آمد، در گوشۀ رز سجادۀ نو دید نهاده، برگرفت و باز کرد، دو خوشۀ انگور تازه دید در آن میان نهاده، با برگهای سبز. شادمان شد، گفت این انگور را به خدمت سلطان می‌باید برد تا در حقّ ما و اطفال ما انعامی‌فرماید. پس انگور را بر طبقی نهاد و بخدمت سلطان برد، سلطان را خوش آمد، بفرمود تا طبقش را پر زر کردند و به وی دادند، شاد شد، دانست که آن از قدم مبارک شیخ بوده است. از کرده پشیمان گشت، ده دینار از آن زر برگرفت و بخدمت شیخ آمد،، چون شیخ را نظر بر وی افتاد گفت اگر سلطان سوری بتو باز نخوردی بهین چیزی از تو فوت رفته بودی.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان در مورد مردی درویش به نام محبی است که به خدمت شیخ می‌آید و از او می‌خواهد که با اصحابش در رز (مزرعه) حضور یابد. شیخ ابتدا قبول نمی‌کند، اما پس از اصرار، می‌پذیرد. درویش دو خوشه انگور در سجاده می‌گذارد و بعد از رفتن شیخ، آن‌ها را نمی‌یابد. خشمگین می‌شود و به شیخ بازنمی‌گردد. سال بعد، در مزرعه انگور تازه‌ای پیدا می‌کند و آن را به سلطان می‌برد. سلطان خوشش می‌آید و او را با زر پاداش می‌دهد. درویش متوجه می‌شود که این نعمت از برکت شیخ بوده و از کرده‌اش پشیمان می‌شود. او بخدمت شیخ می‌آید و شیخ به او می‌گوید که اگر سلطان از او قبول نکرده بود، بهترین چیز را از دست داده بود.