حکایت شمارهٔ ۷۷ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
خواجه ابوالقسم زراد از مریدان شیخ بودو سفرها و ریاضتها کرده. او گفت قصد حجاز کردیم با جماعتی از مشایخ، چون بیرون آمدیم بعضی گفتند کی بر توکل رویم. من گفتم ای ابوالقسم بربیداری شو و چنانک خواهی میشو. عزم کردم که هر قدم که نه بر بیداری نهم بازپس آیم و برین طریق بادیه بگذاشتم. چون بازگشتم و نزدیک آمدم، شب در مسجد شیخ بیستادم و از پس قدمگاه شیخ نماز میگزاردم شب درکشید غسلی کردم، نوری یافتم اندر، عظیم شادمان شدم، و گفتم یافتم آنچ میجستم. چون بامداد شیخ از خانقاه بیرون آمد و من پیش او شدم، با پنداری در سر، گفت تو گویی یا گوییم؟ گفتم شیخ فرماید. گفت آن چیزی نیست کی بدان بازنگرند اندر راه، و آن از برکۀ وضو است که رسول گفت صلی اللّه علیه و سلّم الوُضُوء عَلَی الوُضُّوءِ نُورٌ آن نور وضو است بدان غره نباید شد. من با خویشتن رسیدم و از آن پندار توبه کردم.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه ابوالقسم زراد، یکی از مریدان شیخ، در سفرهایش به حجاز با برخی از مشایخ همراه شد. او تصمیم گرفت که با بیداری کامل قدم بردارد و اگر لحظهای از این حالت خارج شود، عقبنشینی کند. در این سفر، بعد از نماز در مسجد شیخ، نوری را احساس کرد که او را شادمان ساخت و فکر کرد به آنچه میجسته رسیده است. اما صبح روز بعد که شیخ از خانقاه بیرون آمد، به او گفت که این نور فقط نتیجه وضو است و نباید به آن مغرور شود. خواجه ابوالقسم با این پندار به خود آمد و از آن فکر قبلش توبه کرد.