حکایت شمارهٔ ۷۹ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل اول - حکایات کرامات شیخ
حسن مؤدب گفت که روزی شیخ در راهی بود، اسب میراند و با خویش میگفت که پیرم و ضعیف، فضل کن و درگذار! تا شیخ این کلمه بگفت اسب شیخ خطا کرد و بسر درآمد، شیخ از اسب اندر افتاد، اما رنجی از آن نیافت، گفت اَلْحُمدُلِلّه و کانَ اَمْرُ اللّه قَدَراً مَقْدُوراً. پس سجدۀ شکر کرد، گفت الحمدلله کی آن اسب افتادن را واپس پشت کردیم حسن گفت من بدانستم کی آن تضرع کی شیخ میکرد، آن بلا دیده بود.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
حسن مؤدب نقل میکند که روزی شیخی در حال سوارکاری بود و در دل ناله میکرد که پیر و ضعیف شدهام، پس از گفتن این جملات، اسب شیخ ناگهان خطا کرد و او به زمین افتاد. اما او از این حادثه رنجی نکشید و فقط شکر خدا را به جا آورد و گفت الحمدلله. سپس سجده شکر کرد و اظهار داشت که این اتفاق مقدر بوده است. حسن فهمید که تضرع و ناله شیخ باعث شده بود که آن بلای افتادن از او دور شود.