حکایت شمارهٔ ۱۰۰ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
شیخ بوسعید قدس اللّه روحه همشیرۀ داشت کی فرزندان شیخ او را عمه گفتندی و او در غایت زهد بودست و چون به ضرورت بیرون آمدی چادر و موزه در پس سرای نهاده داشتی و چون بیرون شدی جامۀ کی در خانه داشتی نپوشیدی و هم بدان چادر و موزه و جامه کی در پس سرای داشت بدان بیرون شدی تا گردی کی از کوی برآن جامه نشیند بخانه نیارد. و بهر وقت کی شیخ بخانۀ او رفتی عمه سرای را پاک بشستی و گفتی شیخ با کفشی که در شارع رفته است در سرای ما رفت. شیخ در سرای عمه بودو سخن میگفت. عمه گفت ای شیخ این سخن تو زرِشوشه است! شیخ گفت این سخن ما زر شوشه است و خاموشی تو گوهر ناسفته است! و از صومعۀ عمه سوراخی بصومعۀ شیخ کرده بود تا پیوسته شیخ را میدیدی و سخن میپرسیدی روزی شیخ در صومعۀ خویش بود و خضر علیه السلم کی او را با شیخ بسیارصحبت بود نزدیک شیخ آمده بودو هر دو تنها نشسته بودند و سخن میگفتند. عمه بدان سوراخ آمد، بدانست به کرامت که آن خضر است کی با شیخ سخن میگوید، پوشیده مراقبت احوال ایشان میکرد، خضر دوکرت از کوزۀ شیخ کی در پیش نهاده بود آب خورد، چون خضر برخاست شیخ با او بهم برخاست و از پس او فراز شد. چون ایشان بیرون شدند حالی عمه براه بام برآمد و در صومعۀ شیخ رفت و از بهر تبرّک از کوزۀ شیخ از آن موضع کی خضر آب خورده بود آب خورد و بیرون آمد. آن وقت را کی عمه بصومعۀ خویش آمد شیخ بصومعه آمد و آن حال عمه به کرامت بدید و با عمه هیچ نگفت، خادم را آواز داد کی تا آن سوراخ کی به صومعۀ عمه بود برآوردند.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ بوسعید قدس الله روحه عمهای داشت که فرزندان او او را عمه مینامیدند. این عمه بسیار زاهد و پرهیزگار بود و همیشه برای جلوگیری از آلوده شدن لباسهاش، هنگام خروج از خانه، چادر و موزهای بر پشت سرای خود میگذاشت. هرگاه شیخ به خانه او میرفت، عمه همیشه منزل را تمیز میکرد و میگفت که شیخ با کفشهایی که در بیرون رفته، به خانهاش وارد شده است. یک روز، در صومعه خود، شیخ با خضر (علیهالسلام) که مدتها با او صحبت کرده بود، تنها نشسته و گفتوگو میکردند. عمه که از این ملاقات مطلع شد، به طور پنهانی احوال آنها را زیرنظر گرفت. بعد از مدتی، خضر آب خورد و وقتی برخاست، شیخ نیز او را همراهی کرد. عمه بر بام رفت و از کوزهای که خضر آب خورده بود، تبرک جست و آب نوشید. وقتی به خانه برگشت، شیخ در صومعه خود آمد و او متوجه کرامتی درباره عمه شد اما هیچچیز به او نگفت و به خادم خود دستور داد سوراخی که به صومعه عمه بود، برآوردند.