حکایت شمارهٔ ۱۰۱ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
شیخ گفت قدس اللّه روحه کی یکی بهشت بخواب دید و خوانی نهاده و جماعتی نشسته، اوخواست کی بدیشان نیز موافقت کند، یکی بیامد و دست او بگرفت و گفت جای تو نیست! این خوان کسانیست که یک پیراهن داشتهاند و تو دو داری، تو با ایشان نتوانی نشست. شیخ ما گفت اکنون خود کار بدان آمده است کی مرقعی کبود بدوزند و درپوشند و پندارند کی همه کارها راست گشت. برآن سرِخُم نیل بایستندو میگویند کی یکبار دیگر بدان خم فرو بر تا کبودتر گردد کی چنان دانند کی صوفیی این مرقع کبود است و در آراستن و پیراستن مانده و آنرا صنم و معبود خویش کرده و درآن روز کی شیخ این سخن میگفت شیخ را فرجی فوطه دوخته بودندو پوشیده داشت،گفت ما را اکنون مرقع پوشیدهاند بعد هفتادو هفت سال کی ما را درین روزگار شده است و رنجها و بلاها درین راه کشیده آمده است و شب و روز یکی کرده آمده است، پس ازین همه ما را مرقع پوشیدهاند. اکنون هر کسی آسان مرقعی بدوزند و بسر فرو افگنند.
شیخ ما گفت میگوید همه را میگفتیم قُولُو الااِلهَ اِلَّا اللّه ترا میگوییم فَاعْلَمْ انَّهُ لااِلهُ اِلَّاللّه بدان و ببین که جز ازو یکی نیست. پس یکی از ماوراء النهر حاضر بود این آیت برخواند کی وُقُودُها النّاسُ وَالحِجارَةُ و شیخ در آیۀ عذاب کم سخن گفتی، گفت چون سنگ و آدمی به نزدیک تو بیک نرخست دوزخ به سنگ میتاب و این بیچارگان مسوز!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ حکایتی را نقل میکند که در خواب بهشتی را میبیند که در آن جمعی نشستهاند. او با یک نفر مواجه میشود که به او میگوید جای او در آن خوان نیست، زیرا او دو پیراهن دارد و آنها فقط یک پیراهن دارند. شیخ به این مسئله اشاره میکند که در دوران خود، به یک مرقع کبود نیاز دارند تا خود را بپوشانند و از این طریق میخواهند نشان دهند که مشکلات و رنجهایی که در طول سالها متحمل شدهاند اکنون به ظاهر به سادگی قابل حل است. شیخ به توحید اشاره میکند و میگوید که باید بپذیریم که غیر از خدا وجودی نیست. سپس یکی از حاضران آیهای از قرآن میخواند که به عذاب اشاره دارد و شیخ در مورد این آیه میگوید که سنگ و انسان برای افراد بدبخت هیچ تفاوتی ندارد و دوزخ به هر دو آسیب میزند. در واقع، این سخنان نشاندهنده عدم تبعیض و نابرابری در عذاب و سرنوشت انسانها هستند.