نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۰۷ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

ابوالفضل محمدبن احمد العارف النوقانی گفت کی با شیخ بوسعید در نشابور بگورستان حیره بیرون شدیم بجنازۀ عزیز. چون برابر خاک احمد طابرانی رسید، اسب شیخ بایستاد و چشم شیخ بر خاک احمد طابرانی بماند و یکساعت نیز دران خاک می‌نگریست، پس اسب براند و گفت: احمدالطابرانی یَتَکلّم مَعی.

شیخ گفت بخواب دیدم خویشتن و استاد بوعلی دقاق را و استاد ابوالقسم القشیری را کی نشسته بودیم هر سه، ندایی درآمدی کی برخیزید و هر یکی چیزی قربان کنید. ما هر دوان برخاستیم و آن بجا می‌آوردیم. استاد بوالقسم قشیری هرچند می‌کوشید آن بجای نمی‌توانست آوردن و می‌گریست، اگر آن بجای آوردی در جهان چون او نبودی.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

ابوالفضل محمدبن احمد العارف النوقانی روایت می‌کند که با شیخ بوسعید در نشابور به قبرستان حیره رفتند. وقتی به خاک احمد طابرانی رسیدند، اسب شیخ ایستاد و او به مدت یک ساعت به آن خاک نگاه کرد. سپس شیخ گفت که در خواب استادانش را دیده و ندایی شنیده که به آنها می‌گوید باید چیزی قربان کنند. هر دو استاد اقدام کردند، اما استاد بوالقسم قشیری نتوانست به خوبی این کار را انجام دهد و گریست، زیرا اگر می‌توانست، در عالم کسی مانند او وجود نداشت.