حکایت شمارهٔ ۱۰۸ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز میرفت، ماری عظیم بیامد و خویشتن را در پای شیخ میمالید و بوی تقرب مینمود. در خدمت شیخ درویشی حاضر بود، ازآن حالت تعجب میکرد. شیخ درویش را گفت کی این مار به سلام ما آمده است تو خواهی کی ترا همچنین باشد؟ مرد گفت خواهم. شیخ گفت هرگز ترا این نباشد چو میخواهی.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در داستانی آمده است که شیخ قدس الله روحه العزیز در حال حرکت بود که ماری بزرگ به پای او نزدیک شد و خود را به او مالید. در این صحنه، درویشی که حضور داشت از این وضعیت تعجب کرد. شیخ به او گفت که این مار به سلام او آمده است و از او پرسید آیا میخواهد او هم چنین احترامی کسب کند. درویش پاسخ داد که خواهان آن است، اما شیخ به او گفت که هرگز چنین چیزی برای او اتفاق نخواهد افتاد.