حکایت شمارهٔ ۱۴ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
خواجه امام ابوبکر صابونی شریک شیخ ما بوده است به مدرسه به مرو. چون شیخ را حال بدان درجه رسید روزی خواجه امام ابوبکر نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ ما هر دو در یک مدرسه شریک بودیم و علم بهم آموختیم حقّ تعالی ترا بدین درجۀ بزرگ رسانید و من همچنین در دانشمندی بماندم، سبب چیست؟ شیخ گفت یاد داری که فلان روز این حدیث استاد ما را املاکرد که مِنْ حُسنِ اسْلامِ المَرء تَرکُهُ مالایعنیهِ و هر دو بنوشتیم، چون به خانه رفتی چه کردی؟ گفت من یاد گرفتم و به طلب دیگر شدم. شیخ گفت ما چنین نکردیم، چون بخانه شدیم هرچ ما را از آن گزیر بود از پیش خویش برمیداشتیم و اندیشۀ آن از دل بیرون میکردیم و آنچ ناگزیر بود ما آنرا فرا گرفتیم و دل خود باندیشۀ آن تسلیم کردیم و آن حدیث حقّ است و پس چنانک خبر داد قُلِ اللّه ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ اَنَا بُدُّکَ اللّازِم فَالْزِمْ بُدَّک ناگزیر تو منم ناگزیر خود را ملازم باش لا اِله اِلّا هُوَ فَاتَّخِذهُ وَکیلاً.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه امام ابوبکر صابونی به شیخ خود شکایت میکند که چرا او به مقام بلندی در علم رسیده، در حالی که او همچنان در دانشمندی باقی مانده است. شیخ توضیح میدهد که دلیل این تفاوت به نحوه یادگیری و توجه آنها برمیگردد. او میگوید که وقتی حدیثی را از استادشان شنیدهاند، او و خواجه هر دو در تدوین آن تلاش کردند، اما در ادامه، خواجه به دنبال چیزهای دیگر رفته و آن را فراموش کرده، در حالی که او به یادگیری و تفکر درباره آن حدیث ادامه داد و قلبش را به آن تسلیم کرد. شیخ تأکید میکند که برای رسیدن به درک عمیقتر از علوم، باید به آنچه که ناگزیر است، پایبند ماند و خود را به آن مشغول کرد.